دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٣ - ٢/ ٣ سعه صدر
داشتيم، چون هيبتى كه اسير در زنجير كشيده شده، از جلّاد بالاى سرِ خود دارد.
معاويه به قيس بن سعد گفت: خدا ابو الحسن را بيامرزد! او خوش و خندان و بسيار شوخْ طبع بود.
قيس گفت: آرى. پيامبر خدا شوخى مىكرد و به يارانش لبخند مىزد. تو را مىبينم كه به ظاهر، مدح مىكنى و در درون و به اين وسيله، بر او خُرده مىگيرى. آگاه باش كه او، به خدا سوگند، با همه شوخطبعى و خوشرويى، از شير گرسنه پُر هيبتتر بود، و اين هيبت، هيبت تقوا بود، نه چون بزرگْشمارىِ تو از سوى اراذل شام.
٢/ ٣
سعه صدر
٤١٠٠. الإمامة و السياسة در اوج جنگ جمل: على ٧ سپاه دشمن را گشود، ضربه مىزد و مىكُشت. در حالى كه مىگفت: «آب، آب!»، خود را از معركه بيرون كشيد. مردى ظرفى عسل آورد و گفت: اى امير مؤمنان! در اين شرايط، آب براى تو مناسب نيست؛ امّا از اين [شربت] عسل، تو را مىنوشانم.
فرمود: «بده». جرعهاى از آن چشيد و آنگاه فرمود: «عسل تو عسل طائف است».
مرد گفت: به خدا در شگفتم از تو اى امير مؤمنان كه در چنين روزى كه دلها از جا كَنده شده است، عسل طائفى را از غير آن تشخيص مىدهى!
على ٧ به وى فرمود: «به خدا سوگند، اى برادر زاده! هيچ چيزى دل عمويت را به لرزه در نمىآورد و چيزى او را نمىترساند».