دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٥ - ٨/ ٢ عمرو بن عاص
عمرو گفت: درست است و به شما بگويم كه بين ياران پيامبر خدا، هيچ كس مناقبى (فضايلى) چون على ندارد.
٣٩٢٥. تاريخ الطبرى به نقل از عمرو بن عاص، خطاب به معاويه: سوگند به خدا، به خاطر خون خليفه در كنار تو نجنگيديم. دل از اين قصّه، چركين است؛ چون ما با كسى جنگيديم كه سابقه، فضل و خويشىاش [با پيامبر خدا] را مىدانيم؛ بلكه هدف ما تنها رسيدن به دنيا بود.
٣٩٢٦. المناقب، خوارزمى به نقل از عمرو بن عاص، در نامهاى كه پيش از پيوستن به معاويه به او نوشته است: واى بر تو اى معاويه! آيا تو نمىدانى كه ابو الحسن، جان خودش را براى پيامبر خدا فدا كرده است ... و پيامبر ٦، درباره او در روز غدير خم فرمود: «هر كس كه من مولاى اويم، على، مولاى اوست. پروردگارا! دوستدار او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن دار. يار او را يارى كن و بى ياور سازِ او را بىياور كن»؟
٣٩٢٧. تاريخ اليعقوبى در يادكردِ آمدن عمرو بن عاص به نزد معاويه و بيعتش با او: عمرو بن عاص، نزد معاويه آمد و جريان على ٧ را مورد مذاكره قرار دادند. عمرو عاص گفت: امّا على؛ سوگند به خدا كه عرب، بين تو و بين او در هيچ چيزى هماوردى قائل نيست. او در جنگ، از بهرهاى برخوردار است كه هيچ كدام از قريش برخوردار نيستند، مگر آن كه بخواهى ستم روا دارى.
گفت: راست گفتى؛ امّا ما با آنچه در دستمان است، با او مىجنگيم و كشته شدن عثمان را به گردن او مىاندازيم.
عمرو عاص گفت: چه بدبختى! من و تو سزاوارترينْ كسانى هستيم كه بايد از عثمان، ياد نكنيم.
گفت: چرا؟
گفت: امّا تو، با آن كه مردم شام با تو بودند، تنهايش گذاشتى تا آن كه از يزيد بن اسد بجلى يارى خواست و او به سويش رفت؛ و امّا من، آشكارا او را رها كردم و به فلسطين گريختم.
معاويه گفت: اينها را رها كن. دست دراز كن و با من بيعت كن.
گفت: نه، سوگند به خدا، دين خودم را به تو نمىدهم، مگر آن كه از دنيايت چيزى برگيرم.
معاويه گفت: مصر، پيشكشِ تو.