دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٩ - ٩/ ١٨ مأمون عباسى
خاطر شرافت نَسَب، پاكى نسل و عصمت در آيندهاش است، و اگر به واسطه خودش بود و به خاطر كارى كه كرده بود، مستحقّ امامت مىشد، هرگاه بر خلاف آن كار انجام مىداد، از خلافتْ عزل مىشد و تنها پيش از ارتكاب آن كارِ خلاف، خليفه بود.
ديگرى گفت: چرا امامت پس از پيامبر ٦ براى على واجب شد؟
گفت: براى اين كه از خُردسالى به ايمانْ روى آورد، چنان كه پيامبر ٦ از خُردسالى به ايمان روى آورد و از روى دليل، از گمراهىِ قومش بيزارى جُست و از شرك، دورى گزيد، چنان كه پيامبر ٦ از گمراهى، بيزارى جُست و از شرك، دورى گزيد؛ چون شرك، ستم است و به اجماع، ستمكار و پرستنده بت، امام نمىشود و كسى كه نسبت به خداوند، شرك بورزد، در جايگاه دشمنانش قرار مىگيرد و اين حكم، درباره چنين شخصى شهادت عليه اوست، بر پايه اجماع امّت تا اين كه اجماع ديگرى پيدا شود و آن را نقض كند؛ و هر كس كه يك بار عليه او حكم صادر گردد، نمىتواند حاكم شود؛ چون حاكم، محكوم است و در اين صورت، بين حاكم و محكوم، فرقى نمىمانَد.
ديگرى گفت: پس چرا على با ابو بكر و عمر نجنگيد، همان گونه كه با معاويه جنگيد؟
مأمون گفت: اين، پرسش از ناممكن است؛ چون «چرا»، پرسش از علّت است و «انجام ندادن»، نفى است و نفى، علّت نمىخواهد و علّت، هميشه براى اثبات است؛ بلكه لازم است كه در كار على انديشيده شود كه آيا از سوى خدا بود يا از سوى غير خدا. اگر اين درست است كه كار او از سوى خدا بود، بنا بر اين، ترديد در تدبير او شرك است، به خاطر سخن خداوند كه مىفرمايد: «ولى چنين نيست. به پروردگارت سوگند كه ايمان نمىآورند، مگر آن كه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است، داور گردانند. سپس از حكمى كه كردهاى در دلهايشان احساس ناراحتى نكنند و كاملًا سر تسليم فرود آورند». كارهاى كننده كار، تابع اصل خودش است. بنا بر اين، اگر قيام او از