دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٣ - ٨/ ٢ عمرو بن عاص
او را سپاه انبوه و درهم كوبندهاى است
كه چابكسواران آن، چون شيران، نعره مىزنند.
و چون به سويش باز مىگردند
و جنگجويان، از ضربهها خسته شدهاند، مىگويد: باز گرديد.
اگر سپاه، وارد جنگ شود، او اوّلين كسى استكه وارد مىشود
و اگر روى گردانَد، او رويگردان نيست.
اين از ابو الحسن، ناشناخته نيست
و از بدىهاى تو دور نيست.
تو به او سخنى گفتى، چون شخص بيچاره
ناتوان و شيرازهْ گسيخته.
شام را فرو گذار. براى تو كافى است اى پسر هند
بدىها و نابخردىهايت.
و اگر آن را به تو بدهد، عزّت تو افزون نمىشود
و تو عزّتى ندارى، حتّى اگر بيشتر از شام هم به تو بدهد.
با اين انديشه پستِ تو، چوبى
و كمتر از چوبى هم نمىشكند.
وقتى سخن عمرو به معاويه رسيد، وى را خواست و گفت: اى عمرو! من مىدانم كه منظور تو از اين اشعار چيست.
گفت: منظورم چيست؟
گفت: مىخواهى اراده مرا سست كنى و على را بزرگ دارى كه تو را مفتضح ساخت (اشاره به حمله على ٧ و كشف عورت عمرو از ترس مرگ).
عمرو گفت: امّا سستى اراده تو چيزى است كه هست؛ امّا بزرگ شمردن على، تو نسبت به بزرگى او بيشتر از من مىدانى، ولى تو مخفى نگه مىدارى و من آشكار مىكنم؛ و امّا رسوا شدن من، كسى كه با ابو الحسن رو به رو شود، رسوا نمىشود.
٣٩٣٣. الأمالى، طوسى به نقل از محمّد بن اسحاق حَضْرَمى: عمرو بن عاص از معاويه