دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١١ - ١/ ٢ نخستين مسلمان
گفت: آرى. به خدا سوگند، اين را نمىشناسيد. اين، پسرِ برادرم محمّد بن عبد اللّه است و آن نوجوان، على، پسر ابو طالب است و آن زن، خديجه دختر خُوَيلِد، همسر اوست. به خدا سوگند، در روى زمين، جز اين سه نفر كسى را نمىشناسيم كه به اين شيوه خدا را پرستش مىكند.
٤٠٥٨. مسند ابن حنبل به نقل از اياس بن عفيف كِنْدى، از پدرش: من مردى تاجر بودم. به حج رفتم و نزد عبّاس بن عبد المطّلب رفتم تا چيزى از او كه مردى بازرگان بود بخرم. به خدا سوگند، در مِنا نزد او بودم كه مردى از چادرى نزديك به او خارج شد. سپس به خورشيد نگاه كرد. وقتى خورشيد را ديد كه از وسط آسمان گذشت، برخاست و به نماز ايستاد.
آنگاه، زنى از همان چادرى كه آن مرد بيرون آمده بود، بيرون آمد و پشت سرِ او ايستاد و شروع به نماز خواندن كرد. آنگاه، نوجوانى در حدّ بلوغ، از همان چادر بيرون آمد و با او به نماز ايستاد.
به عبّاس گفتم: اى عبّاس! اين كيست؟
گفت: اين، محمّد بن عبد اللّه بن عبدالمطّلب، پسرِ برادرم است.
گفتم: اين زن كيست؟
گفت: همسرش خديجه دختر خُوَيلِد است.
گفتم: اين جوان كيست؟
گفت: او پسر عمويش على بن ابى طالب است.
گفتم: چه كار مىكند؟ گفت: نماز مىخواند و مىپندارد كه پيامبر است و جز همسرش و پسر عمويش، همين جوان، كسى در اين كار از او پيروى نمىكند، و مىپندارد كه گنجهاى كسرا و قيصر، براى او گشوده خواهد شد.