دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١ - ٧/ ١٣ عبد الرحمن بن حسان
معاويه به وى گفت: چيزى از سخن او برايم بگو.
ضرار گفت: هميشه مىگفت: «شگفتترينْ چيز در انسان، دل اوست ...».
معاويه گفت: هر چه از سخنان او مىدانى، به من بگو.
گفت: هيهات، اگر بتوانم همه آنچه از او شنيدم، به ياد بياورم!
ر. ك: ج ١٠ ص ٣١ (داستانهايى از عبادتش).
٧/ ١٣
عبد الرحمن بن حَسّان
٣٩٠٤. الكامل فى التاريخ در يادكردِ كشته شدن حُجر بن عَدى و يارانش: [معاويه] به عبد الرحمن بن حسّان گفت: اى برادر ربيعه! درباره على چه مىگويى؟
گفت: رها كن و از من مپرس كه به نفع توست.
گفت: رها نمىكنم.
پاسخ داد: گواهى مىدهم كه او از بسيارْ ياد كنندگانِ خداوند متعال بود؛ از فرمان دهندگان به حق، قيام كنندگان به قسط، و گذشت كنندگان از مردم بود.
پرسيد: درباره عثمان چه مىگويى؟
گفت: او نخستين كسى بود كه درهاى ستمگرى را گشود و درهاى حق را بست.
معاويه گفت: خود را كشتى!
[عبد الرحمن] در پاسخ گفت: بلكه تو را كُشتم. در حالى كه قبيله ربيعه، در وادى نيست (يعنى [كسى نيست] كه وى را شفاعت كند).
معاويه او را به سوى زياد فرستاد و به او فرمان داد كه وى را به بدترين شكل، بكُشد. زياد هم او را زنده به گور كرد.