دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٥ - ٨/ ٢ عمرو بن عاص
اذن ورود خواست. وقتى وارد شد، معاويه، شروع به خنديدن كرد. عمرو گفت: اى امير مؤمنان! چرا مىخندى؟ خداوند، تو را همواره شادمان بدارد!
گفت: ياد على بن ابى طالب افتادم كه با شمشيرش بر سرِ تو آمد و از او ترسيدى و فرار كردى.
عمرو گفت: اى معاويه! آيا مرا سرزنش مىكنى؟ شگفتتر از اين، روزى است كه تو را براى هماوردى خواست و رنگ تو پريد، دلت به تاپ تاپ افتاد و سوراخ بينىات گشاد شد. سوگند به خدا، اگر هماوردى مىكردى، گردنت به درد مىآمد، كسانت يتيم مىشدند و حكومتت بر باد مىرفت.
و عمرو، شروع به خواندن اين شعر كرد:
معاويه! جنگجوى شجاع را به اين خاطر، سرزنش مكن
كه با جنگجويى كه جنگجويان بر او برترى نمىيابند، روبهرو شده است.
معاويه! اگر ابو الحسن را رو در رو در جنگ ببينى
وسوسهها، زيركىات را سست خواهند كرد.
و يقين مىكنى كه مرگ، حقّ است
و اگر نگريزى، چنگ در جانت مىافكند.
تو را مىخوانَد و در چند قدمى او گوش، كَر مىشود
و درخشش شمشير، نَفَستْ را به تنگنا مىاندازد.
آيا مرا سرزنش مىكنى، به هنگامى كه نوك نيزهاش به من رسيد/
و مِنقار جنگ، مرا در خود گرفت؟
كدامينمرد با او رو بهرو شد كه تكّههاى بدن خويش را نديد
در ميدان جنگ، در حالى كه گرد و غبار گور بر او مىوزيد؟
خدا، او را جز شير بيشه نخواسته است
شير نرى كه شكارها به او هديه شده است.
اگر در ترديدى، گَرد و غبار به راه بينداز [و بهوى حمله كن]
و گرنه، اين حرفها بيهوده است.