دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣ - ٧/ ٧ دارميه حجونى
معاويه گفت: معاف نمىدارم.
زن گفت: حال كه نمىپذيرى، بدان كه على را به خاطر دادگرىاش در بين توده مردم، و قسمت كردن به تساوى، دوست مىداشتم. تو را از آن جهتْ دشمن مىداشتم كه با آن كس كه از تو برخلافتْ سزاوارتر است، جنگيدى و چيزى را خواستى كه حقّ تو نبود. على را از آن رو پيروى كردم كه پيامبر خدا بر دوستى او پيمان گرفت و [نيز] به خاطر مهرورزىاش با مستمندان و بزرگداشتِ دينداران؛ و تو را به خاطر خونريزىهايت، ستمكارىات در داورى و زمامدارىات بر طبق هواى نفس، دشمن مىدارم ....
معاويه گفت: اى زن! آيا على را ديدهاى؟
پاسخ داد: آرى.
پرسيد: او را چهطور ديدى؟
پاسخ داد: سوگند به خدا، وى را ديدم كه پادشاهىاى كه تو را فريفته، او را نفريفته بود، و نعمتى كه تو را به خودْ مشغول كرده، او را مشغول نداشته بود.
پرسيد: آيا سخنش را شنيدهاى؟
پاسخ داد: آرى. سوگند به خدا، سخن او دل را از كورى جلا مىداد، چون جلا يافتن طشت با روغن.
معاويه گفت: راست گفتى. آيا حاجتى دارى؟
زن پرسيد: اگر بخواهم، انجام مىدهى؟
گفت: آرى.
زن گفت: هزار ناقه سرخْ مو بده كه در بين آنها نر و نيز كسى كه به آنها رسيدگى كند، باشد.
پرسيد: با آنها چه كار مىكنى؟
گفت: از شير آنها، كودكان را غذا مىدهم، كهنْسالان را زنده نگه مىدارم، خوبىها را به وسيله آنها به دست مىآورم، و در بين عشاير، به اصلاح مىپردازم.