دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧١ - ٨/ ٢ عمرو بن عاص
آن بازداشت، درخواست كنم و در دلش شك و ترديد، ايجاد كنم.
عمرو عاص خنديد و گفت: اى معاويه! تو را چه به گول زدن على؟!
معاويه گفت: مگر ما هر دو از فرزندان عبد مناف نيستيم؟
عمرو گفت: آرى؛ امّا پيامبرى، از آنان بود، نه تو. با اين حال، اگر مىخواهى بنويسى، بنويس.
معاويه نامهاى به على ٧ و به وسيله مردى از قبيله سكاسك فرستاد ... وقتى نامه معاويه به على ٧ رسيد و آن را خواند، فرمود: «شگفتا از معاويه و نامهاش!».
آنگاه، على ٧ عبيد اللّه بن ابى رافع را خواست و فرمود: «بنويس ...».
وقتى نامه على ٧ به معاويه رسيد، چند روزى آن را از عمرو عاص پنهان داشت و آنگاه، وى را خواست و نامه را براى وى خواند و عمرو را به خاطر نامه، سرزنش كرد.
از روزى كه على ٧ با عمرو رو به رو شد و از وى [كه براى نجات خويش كشف عورت كرده بود] درگذشت، در بين قريش، هيچ كس مثل عمرو، على ٧ را بزرگ نمىشمرد.
عمرو بن عاص، در بين كنايههايى كه [با شعر] به معاويه مىزد، گفت:
پسر هند! خدا خيرت دهد
و توصيهدهندگانِ حاضر را.
اى بى پدر! آيا در على طمع كردى
در اين هنگامه كه آهن بر آهن فرود مىآيد؟!
و اميدوارى كه با ترديد، او را متحيّر كنى
و اميد مىورزى كه با تهديد، از تو بترسد؟
حالْ آن كه نقاب برداشته و جنگى را به راه انداخته است
كه از ترس آن، موى سرِ نوزاد، سفيد شده است.