مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - زنوزى، على بن عبد الله - الصفحة ٤٣٠ - الفصل الرابع فى سبب حدوث الحركة
ذات متحرك فانى بشود كه مبدء حركت است و يا نشأه نشأه ديگر بشود و الّا بايد حركت باشد و اينكه فلك را يوم نطوى السماء بشود بجهة آنكه مثلا هر موجود مثل افراد حيوان و انسان و غيره هر منظورى كه هست كه او كمال و مقصود است همينكه به او رسيد نفس كامل شد بدن را وامىگذارد و مىرود، اين عبارت اخرى بدن است و هكذا الافلاك اگر نفس كلى از بدن كلى بيرون رفت قيامت كبرى است و بدن كلى آن نفس كلى مثل خيال ما مىشود به اين معنى كه منطوى در نفس كلى مىشود و اما نفس جزئى بيرون رفت قيامت صغرى است كما ورد فى الحديث: «ان من مات قامت قيامته».
[٤٧٥] قوله «يكون وجوده كوجود محموله ...» [١]
اى يكون هو ايضا متجددا بالذات كمحموله الذى هو الحركة زيرا كه اگر ثابت باشد لازم مىآيد تخلّف معلول از علّت زيرا كه قطعات حركت معدوم مىشود لا محالة ... اگر يك قطعه معدوم شد اگر آن متحركى كه موضوع آن جزء از حركت شخصيه بود معدوم نشود و ثابت باشد در جزء ديگر از حركت لازم مىآيد كه حركت باشد و موضوعش با او نباشد و ان شئت قل: لازم مىآيد تخلّف علت از معلول، و ان شئت قل كه لازم مىآيد عرض بدون موضوع متحقّق بشود زيرا كه موضوع را فرض كردهايم موضوع تمام اين قطعات حركت من المحراب الى الباب مثلا پس تا نصف مسافت آمد و بعدا كه حركت باشد و آن موضوع بالا نباشد لازم تخلّف علت از معلول يا بالعكس يا خلاف فرض كه او را فرض موضوع تمام آن حركت كرده بود ... نباشد موضوع نصف او را باشد.
[٤٧٦] قوله «لاستحالة بقاء العرض بدون موضوعه ...» [٢]
يعنى بعد از اينكه موضوع موضوع شد يعنى جمع شد در او هر چيزى كه در موضوعيّة موضوع مدخليتى ندارد از شرائط و اسباب معدّه خارجيه پس آن وقت موضوع جهت اقتضائى نسبت به عرض كه حال در اوست خواهد داشت يعنى هم فاعل ما به اوست زيرا كه قوام او به اوست و هم فاعل ما منه است به جهت اقتضايى كه نسبت موضوع به او در او
[١]. ١٧٢/ ٦.
[٢]. ١٧٢/ ٧.