فرهنگ اصطلاحات صرف و نحو عربی - دحداح، انطوان - الصفحة ٣٤٢
وارد شده است: وا رأسي، مناداى منصوب به فعل محذوف و تقدير آن «أندب» است.
٢. متفجّع عليه.
متوسّط
اسم اشاره سه قسم است: نزديك، متوسّط، دور. متوسّط چند حالت دارد:
١. در محلّ رفع: ذاك، ذانك، أولئك، تيك، تانك، أولئك.
٢. در محلّ نصب و جر: ذاك، ذينك، أولئك، تيك، تينك، ألئك.
٣. در محلّ رفع، نصب و جرّ: هناك، كه مخصوص مكان است.
مَتَى
١. اسم استفهام و ظرف زمان است و با آن از ماضى و مستقبل پرسيده مىشود: (مَتى نَصْرُ اَللّهِ)؟ با «إلى» و «حتّى»، مجرور مىشود: إلى متى تعذّبنى؟ مبنى بر سكون، مفعول فيه و محلاّ منصوب است.
٢. اسم شرط و از ادواتى است كه دو فعل را جزم مىدهند و ظرف زمان است: متى تمت تعرف. مبنى بر سكون، مفعول فيه و محلاّ منصوب است.
مثال
فعل معتلّى است كه حرف اوّل آن در وزن «فعل»، علّه باشد، و معتلّ الفاء ناميده مىشود: وصل، يسر.
مِثلُ
از اسمهاى متوغّل در ابهام است و همواره اضافه مىشود: هم مثله فى البلادة. به معناى «شبيه» است و بر حسب موقعيّت خود در جمله، اعراب مىپذيرد.
مثنّى
اسمى است كه بر دو فرد، دلالت مىكند.
١. براى ساختن مثنّى، آخر مفرد، مفتوح مىشود و اين حروف به آن اضافه مىگردد:
(١) «الف و نون» مكسور، در حالت رفع:
رجل، رجلان. (٢) «ياء و نون» مكسور، در حالت نصب و جرّ: رجل، رجلين.
٢. شرط آن، اين است كه: (١) بتوان علامت مثنى را از آخر آن حذف كرد: رجلان، رجل. (٢) بتوان مفردى مانند آن را بر آن عطف كرد: الرّجل و الرّجل.
مثنّى - چند مثال
مثنّى در اين موارد جارى مىشود:
١. اسم مقصور: (١) ثلاثى؛ «الف» آن به اصل خود باز مىگردد: عصا، عصوان، عصوين. (٢) غير ثلاثى؛ «الف» آن همواره به «ياء» تبديل مىشود؛ معطى، معطيان، معطيين. (٣) هر «الف» زايدى، به «ياء»، تبديل مىشود: حبلى، حبليان، حبليين.