فرهنگ اصطلاحات صرف و نحو عربی - دحداح، انطوان - الصفحة ٢٧١
ف
ف، فاء
١. حرف مبنى، قمرى، صحيح و در حساب ابجد معادل عدد ٨٠ است. جزو حروف نقطهدار، داراى استفال و رخوت است.
٢. حرف معنا و مبنى بر فتحه است و محلّى از اعراب ندارد. همچنين حرف نصب فرعى است و فعل مضارع را با «أن» مقدّر، منصوب مىكند: جودوا فتسودوا، كه «فاء» سببيه نيز ناميده مىشود: (١) حرف ابتداء و استيناف است، بين جملۀ خبريه و جملۀ انشائيه و عكس آن، واقع مىشود: سافر زيد فليتنى عرفت بسفره؛ يا معناى سابق را قطع و معناى ديگرى را آغاز مىكند: خرجت فاذا المطر ينهمر.
(٢) حرف جواب براى ربط دادن جواب شرط است: من يدرس فينجح، و «فاء» جزاء نيز ناميده مىشود. (٣) حرف عطف است و تبعيّت در اعراب را ميان معطوف و معطوف عليه، تحكيم مىبخشد: جاء الأمير فالخادم.
فاء استيناف
حرف معنا و مبنى بر فتحه است و محلّى از اعراب ندارد.
١. حرفى است كه براى آغاز جمله و قطع آن از جملۀ پيشين به كار مىرود: خرجت فانهمر المطر.
٢. كاربرد آن در عطف صحيح نيست؛ بلكه بين جملۀ خبريه و انشائيه قرار مىگيرد: ذهب سمير فليتنى عرفت بذهابه.
فاء جَزاء
حرف معنا و مبنى بر فتحه است و محلّى از اعراب ندارد، بر سر جواب شرط درمىآيد و «فاء» جواب يا «فاء» رابط جواب شرط ناميده مىشود.
١. «فاء» جزاء در اين موارد بر سر جواب شرط درمىآيد: (١) اگر مقرون به «قد»، «سين» يا «سوف» باشد: ان تسافر فقد أسافر. (٢) اگر منفى به «ما» و «لن» باشد: ان يكذب فلن أسامحه.
(٣) اگر فعل جامد باشد: ان أساؤوا فبئس ما فعلوا. (٤) اگر مسبوق به «ربّما» يا «كأنّما» باشد: من رآها فكأنّما رأى النّساء جميعا. (٥) اگر جملۀ اسميه باشد: ان تكذب فأنت مذموم.
(٦) اگر مضارع مثبت باشد (جايز است): من يدرس فينجح.