فرهنگ اصطلاحات صرف و نحو عربی - دحداح، انطوان - الصفحة ٢٣٨
من، من ذا براى عاقل؛ ما، ماذا براى غير عاقل.
٤. اسم شرط: أىّ براى عاقل و غير عاقل؛ من براى عاقل؛ مهما براى غير عاقل؛ ما براى غير عاقل.
٥. اسم موصول: موصول خاصّ مفرد و مثنّى براى عاقل و غير عاقل؛ جمع فقط براى عاقل؛ و براى جمع غير عاقل الّتى به كار مىرود؛ من براى عاقل؛ ما براى غير عاقل؛ ذا براى عاقل و غير عاقل؛ أىّ براى عاقل و غير عاقل؛ أل براى عاقل و غير عاقل؛ كاربرد ذو نيز به قبيلۀ «بنى طيّىء» اختصاص دارد.
٦. كنايه: فلان؛ كنايه از اسم علم مذكّر عاقل است.
عامل
لفظ يا معنايى است كه در كلمه تأثير مىگذارد و علامت اعراب از آن ناشى مىشود. اين علامت، معناى خاصى را، مثل فاعليت و مفعوليت و غير آن باز مىنمايد.
١. عامل دو نوع است: (١) لفظى؛ در گفتار و نوشتار، ظاهر مىشود و به صورت حروف، افعال و اسماء مىآيد و در كلمات ديگر تأثير مىگذارد: حروف معانى، مانند حروف جرّ، نصب، جزم، و...؛ همۀ فعلها؛ برخى از اسمها مانند مشتقّات، اسمهاى شرط، ظروف و...:
فى الدّار صاحبها؛ جاء خالد؛ أنت أكرم النّاس رجلا.
(٢) معنوى؛ با عقل درك مىشود و نه با حس، مانند ابتدائيت و مجرّد بودن از عوامل لفظى:
الحقّ غالب.
٢. عامل در معمول خود، دو نوع اثر دارد:
(١) ظاهر؛ علامت اعراب در آخر آن آشكار است: رجل، أبو، رجلان، فلاّحون. (٢) مقدّر؛ علامت اعراب در آخر معمول، آشكار نيست؛ زيرا به سبب قواعد ثقل، تعذّر و مانند آن در تقدير است: فتى، قاض، يخشى، يدعو.
عامل حال
عامل حال دو قسم است:
١. لفظى؛ فعل يا شبه فعل است: سرّنى رجوعك سالما؛ در اينجا مصدر، عامل است.
٢. معنوى؛ داراى معناى فعل است، ولى فعل موجود نيست، مانند اسم اشاره: هذا صديقك مقبلا؛ ظرف: زيد عندك ضيفا؛ جار و مجرور: زيد فى الدّار نائما؛ حروف تمنّى، تنبيه، تشبيه و ندا: ليته عندنا نازلا. لعلّ زيدا الينا قادما.
كأنّه البدر طالعا. ها إنّه الخطيب مصقعا. يا زيد هاجما.
٣. گاه پس از استفهام، اسمهاى منصوبى، بنابر حال بودن، مىآيند: ما شأنك قائما. ما بالك ماشيا. من ذا فى الباب واقفا.
عامل مفعولٌ به
هنگامى كه فعل، متعدّى باشد مفعول به دارد.
١. گاهى فعل متعدّى به منزلۀ فعل لازم است و آن هنگامى است كه مفعول به اهميتى نداشته باشد: (اَللّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ).
٢. اگر قرينهاى بر عامل دلالت كند، حذف