راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٨٨ - محبّت خداوند نسبت به بندگانش و معناى آن
دوست مىدارد ترجيح دهد، و از پيروى شهوتها دورى كند، و از سستى و تن آسائى روى بگرداند، و پيوسته بر طاعت خداوند مواظبت داشته باشد و با به جا آوردن نافلهها به او تقرّب جويد و درجات بيشتر را از او بخواهد، همان گونه كه دوست همواره مزيد قرب خود را در دل محبوب خواهان است. خداوند محبّان را به ايثار توصيف كرده و فرموده است:
يُحِبُّونَ من هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ في صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ«١». و هر كس به پيروى از هواى نفس ادامه دهد محبوب او هواى نفس اوست، چه محب كسى است كه خواست خود را به خاطر خواست محبوبش رها كند. چنان كه گفتهاند:
اريد وصاله و يريد هجري *** فأترك ما اريد لما يريد«٢»
بلكه محبّت هنگامى كه غلبه يابد خواهشهاى نفس را ريشه كن مىكند و تنعّم به غير محبوب را در دل او باقى نمىگذارد، در اين صورت كسى كه خدا را دوست بدارد مرتكب گناه نمىشود. از اين رو ابن مبارك در اين باره گفته است:
تعصي الاله و أنت تظهر حبّه *** هذا لعمرى في الفعال بديع«٣»
لو كان حبّك صادقا لأطعته *** إنّ المحبّ لمن يحبّ مطيع«٤»
و نيز گفتهاند:
و أترك ما أهوى لما قد هويته *** و أرضى بما ترضى و إن سخطت نفسي«٥»
سهل شوشترى گفته است: نشانه دوست آن است كه محبوبش را بر نفس خود برگزيند و چنين نيست كه هر كس طاعت خدا كند محبوب او مىشود بلكه دوست آن است كه از نافرمانى بپرهيزد. همچنين گفته است: زيرا دوستى او نسبت به خدا سبب دوستى خداوند
«١» حشر / ٩:.... كسانى كه به سويشان هجرت مى كنند و دوست مى دارند و در دل خود نيازى به آنچه به آنها داده شده احساس نمى كنند و آنها را بر خود مقدم مى دارند.
«٢» من وصال او را مى خواهم و او هجران مرا مى خواهد» پس آنچه را مى خواهم به خاطر چيزى كه او مى خواهد ترك مى كنم .
«٣» خدا را معصيت مى كنى با آن كه دوستى او را اظهار مى كنى » به جانم سوگند اين كارى بس شگرفت است .
«٤» اگر دوستى تو راست مى بود او را فرمانبردارى مى كردى » چه دوست فرمانبردار دوست خويش است
«٥» خواست خود را به خاطرخواست تو ترك مى كنم » و خشنودم به آنچه تو بدان خشنودى هر چند نفس من خشمگين باشد.