راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢١٨ - مرابطه پنجم مجاهده است
پياپى خود را در معرض خشم تو قرار مىدهد، آيا چنين مىدانى كه او گمان مىكند تو كردار بد او را نمىبينى در حالى كه تو دانا و آگاهى و بر همه چيز توانايى دارى.
ذو النّون مصرى گفته است: شبى از «وادى كنعان» بيرون آمدم. هنگامى كه به بالاى وادى درآمدم سياهيى ديدم كه به سويم مىآيد و مىگويد: وَ بَدا لَهُمْ من الله ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ«١»، و مىگريست هنگامى كه نزديك من رسيد ديدم زنى است كه جبّه پشمينى پوشيده و مشك كوچك آبى در دست دارد، و بدون آن كه بيمى از من به خود راه دهد گفت: تو كيستى؟ گفتم: مردى غريبم، گفت: اى مرد با بودن خدا غربتى وجود دارد؟
مىگويد: من از اين سخن او به گريه درآمدم، گفت: چه چيزى تو را به گريه درآورد، گفتم:
دارويى به دردى رسيد كه ريش شده است به درمان آن شتاب كن، گفت: اگر تو راست مىگويى چرا گريستى، گفتم: خدا تو را رحمت كند آيا راستگو نمىگريد؟ گفت: نه، گفتم:
براى چه، گفت: براى آن كه گريه سبب آسايش دل است. من با شگفتى از گفتار او خاموشى اختيار كردم.
يكى از صالحان گفته است: روزى به بازار رفتم و كنيزكى حبشى همراهم بود كه او را در محلّى از آن جا نشاندم و خود براى تهيّه بعضى احتياجاتم روانه شدم، و به او گفتم: از اين جا دور مشو تا به سوى تو باز گردم، مىگويد: باز گشتم و او را در آن جا نيافتم. ناچار به منزلم برگشتم در حالى كه سخت بر او خشمگين بودم، هنگامى كه كنيزك مرا ديد و از چهرهام خشم مرا دريافت گفت: اى مولاى من! در تنبيه من شتاب مكن چه تو مرا در جايى نشانده بودى كه در آن نديدم كسى خدا را ياد كند. از اين رو ترسيدم آن محل خسف شود و فرو رود. من از گفتار او شگفت زده شدم و گفتم: تو آزادى، گفت: به من بد كردى چه من تو را خدمت مىكردم و دو ثواب برايم بود امّا اكنون يك ثواب از ميان رفت.
ابن علاء سعدى گفته است: دختر عمويى داشتم كه او را بريره مىگفتند و متعبّده بود و زياد قرآن مىخواند، و هرگاه به آيهاى مىرسيد كه در آن ذكر دوزخ شده مىگريست و پيوسته گريه مىكرد به حدّى كه بينايى خود را از دست داد. عمو زادگانش گفتند: ما را نزد اين زن ببريد، تا او را بر اين گريستن سرزنش كنيم. مىگويد: بر او وارد شديم و گفتيم: اى بريره چگونه بامداد كردى؟ گفت: بامداد كرديم در حالى كه ميهمانانى در سرزمين غربتيم و انتظار مىكشيم كه كى ما را فرا مىخوانند تا اجابت كنيم، به او گفتيم: تا چند مىگريى، از
«١» زمر / ٤٧: و از سوى خدا امورى بر آنها ظاهر مى شود كه هرگز گمان نمى كردند.