راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢١٧ - مرابطه پنجم مجاهده است
بكاهى اين براى آنچه مقصود تو است مؤثّرتر خواهد بود. او گريست و سپس گفت: به خدا سوگند من دوست دارم آن قدر بگريم تا اشكم تمام شود سپس خون گريه كنم تا آن حد كه قطرهاى خون در هيچ يك از اعضا و جوارح من باقى نماند، از كجا بياورم از كجا گريه بياورم، و اين جمله را پيوسته تكرار كرد تا مدهوش شد.
محمّد بن معاذ گفته است: زنى از زنان متعبّده و پارسا برايم نقل كرد كه: در خواب ديدم گويا مرا به بهشت درآوردند، و اهل بهشت همه بر درهاى آن ايستاده بودند. گفتم: براى چه كارى اهل بهشت ايستادهاند؟ گويندهاى گفت: بيرون آمدهاند تا اين زن را كه بهشت براى ورود او آراسته شده است نظاره كنند، گفتم: اين زن كيست؟ گفته شد: كنيزك سياهى از مردم ايله است كه به او شعوانه مىگويند، گفتم: به خدا اين خواهر من است در حالى كه در اين گفتگو بوديم او را سواره بر شترى آوردند و او را در هوا پرواز مىدادند، هنگامى كه او را ديدم صدا كردم اى خواهرم! آيا جاى مرا نسبت به جاى خود نمىبينى؟ كاش از مولاى خود بخواهى مرا به تو ملحق سازد، مىگويد: شعوانه لبخندى زد و گفت: زمان ورود تو بر من نرسيده است ليكن دو چيز را از من به خاطر بسپار: دلت همواره با اندوه قرين باشد، ديگر آن كه محبّت خدا را بر خواهش نفست مقدّم بدار، هرگاه چنين باشى هر زمان بميرى زيانى براى تو نيست.
عبد الله بن حسن گفته است: كنيزكى رومى داشتم كه سخت شيفته او بودم، در يكى از شبها كه كنار من خفته بود بيدار شدم چون دست به سوى او دراز كردم او را نيافتم. برخاستم و به جستجوى او پرداختم. ناگهان او را در سجده يافتم در حالى كه مىگفت: سوگند به دوستى تو به من كه گناهانم را بيامرزى، به او گفتم: مگو به دوستى تو به من ليكن بگو به دوستى من به تو، گفت: نه اى مولاى من به دوستى خودش به من مرا از شرك دور و به اسلام وارد كرد، و به دوستى خودش به من مرا از خواب بيدار فرمود در حالى كه بسيارى از خلق او خفتهاند.
ابو هاشم قرشى گفته است: زنى از مردم يمن كه او را سريّه مىگفتند بر ما وارد شد و در يكى از خانههاى ما سكنا كرد. من شبها از او بانگ و نالهاى مىشنيدم. روزى به خدمتكارم گفتم به اين زن بنگر چه مىكند. او وى را زير نظر گرفت سپس گفت: نديدم كارى از او سر زند جز اين كه چشم از آسمان بر نمىدارد، و در حالى كه رو را به قبله كرده مىگويد:
سريّه را آفريدى و با نعمتهاى خود از حالى به حال ديگر پرورش دادى و همه اين احوال براى او نيكو و همه بلاهايت نزد او خوب و زيبا بوده است با اين همه او با ارتكاب گناه