راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١١٨ - در بيان معناى رضا به قضاى الهى و حقيقت و فضيلت آن
علامة ذلّ الهوى على العاشقين البكاء *** و لا سيّما عاشق اذا لم يجد مشتكى«١»
جوان به كنيزك گفت: اى خاتون من به خدا سوگند نيكو گفتى آيا به من اجازه مىدهى بميرم؟ پاسخ داد: با هشيارى بمير. جوان سرش را روى بالش نهاد و چشم و دهانش را بست.
سپس كه او را تكان داديم ديديم مرده است. جنيد گفته است: مردى را ديدم كه به آستين نو جوانى آويخته و زارى سر داده و به او اظهار محبّت مىكرد، كودك به او رو كرد و گفت: تا كى نفاق خود را برايم ظاهر مىكنى؟ پاسخ داد: خدا مىداند كه من در آنچه اظهار مىكنم راستگويم به طورى كه اگر بگويى بمير مىميرم. گفت: اگر راستگويى بمير آن مرد به كنار رفت و چشمانش را بر هم نهاد. وقتى به سراغ او رفتند مرده بود.
سمنون محبّ گفته است: در ميان همسايگان ما مردى بود كه كنيزكى داشت و به وى بى نهايت عشق مىورزيد، كنيزك بيمار شد، آن مرد مشغول حريرهاى براى او شد، در آن ميان كه آنچه را در ديگ بود بر هم مىزد كنيزك آهى كشيد. مرد مدهوش شد و قاشق از دستش افتاد و با دست شروع به بر هم زدن محتويات ديگ كرد به حدّى كه انگشتانش سوخت و افتاد. كنيزك گفت: اين چه كارى بود كه كردى؟ پاسخ داد: اين براى آهى بود كه تو بر آوردى.
از محمّد بن عبد الله بغدادى نقل كردهاند كه گفته است: در بصره جوانى را بر بالاى بامى بلند ديدم كه رو به مردم كرده اين شعر را مىخواند:
من مات عشقا فليمت هكذا *** لا خير في عشق بلا موت«٢»
سپس خود را بر زمين انداخت و مردم او را مرده يافته و حمل كردند. اين داستانها و امثال آنها را درباره محبّت مخلوق نسبت به همديگر مىتوان باور كرد و باور كردن آن در مورد محبّت خداوند بسى سزاوارتر است، زيرا چشم باطن راستگوتر از چشم ظاهر، و جمال حضرت ربوبى در جهان از هر جمالى كاملتر است بلكه هر جمالى در جهان رشحهاى از محاسن آن جمال است. آرى آن كه چشم ندارد زيبايى چهرهها را انكار مىكند، و آن كه شنوايى ندارد لذّت آهنگها و نغمههاى موزون را منكر مىشود، و آن كه دل ندارد ناگزير اين لذّتها را كه جز در دل جايگاهى ندارند منتفى مىشمارد.
«١» نشانه خوارى عشق بر عاشقان گريه است » بويژه عاشقى كه جايى براى شكايت نيابد
«٢» هر كس به سبب عشق بميرد بايد بدين گونه بميرد » در عشق بى مرگ سودى نيست