دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠٣ - ٢/ ١١ زينت زهد
گفت: چرا. سوگند به جانم كه دوست دارم ماجرا را برايم بگويى».
پدرم (امام باقر ٧) گفت: «على بن حسين ٨ گفت كه از پدرم حسين ٧ شنيدم كه مىفرمود: امير مؤمنان به من خبر داد كه من در يكى از باغهاى فدك بودم و فدك براى فاطمه ٣ شده بود. ناگاه زنى را ديدم كه به من نزديك مىشود و در دست من، بيلى بود كه با آن كار مىكردم. وقتى به او نگاه كردم، از زيبايىاى كه داشت، قلبم از جا كَنده شد. در نظرم شبيه بَثينَه دختر عامر جُمْحى كه از زيباترين زنان قريش بود جلوه كرد. به من گفت: اى پسر ابو طالب! آيا مىخواهى با من ازدواج كنى تا تو را از بيل [زدن] نجات بدهم و به خزاين زمين راهنمايىات كنم تا فرمانروايى هميشه، از آنِ تو و فرزندانت پس از تو باشد؟
على ٧ به وى فرمود: تو كه هستى تا از خانوادهات خواستگارىات كنم؟ گفت: من دنيايم. على ٧ فرمود كه به وى گفتم: برگرد و شويى غير از من بجوى. و به طرف بيلم روى آوردم و چنين گفتم:
آن كه دنياى پستْ فريبش دهد، ناكام مىگردد
و دنيا اگر چه ملتهايى را فريب دهد، [هيچگاه] كامياب نمىشود.
در لباس عزيزى چون بَثينَه پيش ما آمد
و خود را در چنين صورتى آرايش كرده بود.
به وى گفتم: غير مرا فريب ده
چرا كه من از دنيا روگردانم و ناآگاه نيستم.
من و دنيا، چه ربطى به هم داريم، حال آن كه محمّد
مُرده، در بينِ سنگهاى آن جاى گرفت؟
گيرم كه گنجها و گوهرهاى آن
و اموال قارون و پادشاهى قبايل را برايم بياورى.