دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩ - ٨/ ١ معاوية بن ابى سفيان
٣٩١٩. شرح نهج البلاغة در يادكردِ آنچه كه بين عقيل بن ابى طالب و معاويه پيش آمده بود: معاويه گفت: از كسى ياد كردى كه هيچ كس برترىاش را انكار نمىكند. خدا بيامرزد ابو الحسن را كه نسبت به پيشينيانش پيشى گرفت و آنان را كه پس از او مىآيند، ناتوان ساخت! داستان آهن را نقل كن.
عقيل گفت: باشد. محتاج شدم و با گرسنگى شديدى روبهرو گشتم. از او كمك خواستم؛ ولى نَمى از او نچكيد. بچّههايم را در حالى كه سختى و گرسنگى در سيمايشان پيدا بود، جمع كردم و پيشش آوردم.
فرمود: «شب بيا، چيزى به تو خواهم داد».
نزدش رفتم، در حالى كه يكى از فرزندانم دستم را گرفته بود. به او گفت: «بيرون برو».
آنگاه به من گفت: «پيش بيا».
دست دراز كردم. از شدّت گرسنگى فكر كردم كه كيسه است. دستم را روى آهنى گداخته گذاشتم. وقتى آن را گرفتم، رهايش كردم و چون گاو كه از دست قصاب فرياد مىزند، فرياد كشيدم. به من گفت: «مادرت به عزايت بنشيند! اين سوز از آهنى است كه با آتش دنيا آن را داغ كردهام. حالِ من و تو، فردا كه با زنجيرى از جهنّم كشيده شويم، چگونه خواهد بود؟».
آنگاه اين آيه را خواند: «هنگامى كه غُلها در گردنهايشان [افتاده] و [با] زنجيرها كشانيده مىشوند».
آنگاه افزود: «پيش من، بيش از حقّى كه خداوند براى تو واجب كرده، چيزى جز آنچه كه ديدى، نيست. پس نزد خانوادهات برگرد».
معاويه شگفتزده شد و گفت: هيهات، هيهات! زنان از اين كه چون او بزايند، ناتواناند.
٣٩٢٠. تاريخ دمشق به نقل از جابر: روزى نزد معاوية بن ابى سفيان بوديم. بر تخت خود نشسته بود و عمامهاى بر سر نهاده بود و لباس بلندى پوشيده بود و چشمهايش را به راست و چپ مىچرخانْد و سران قريش و رؤساى عربِ قحطانى در پايين تخت، نشسته بودند و همراه او، دو تن بر تخت او نشسته بودند: عقيل بن ابى طالب و حسن بن على ٨؛ و زنى پشت پرده بود كه با آستينش به چپ و راست، اشاره مىكرد.