دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥ - ٨/ ١ معاوية بن ابى سفيان
شكست خورده است؟
سوگند به خدا، اى ابن احور! اگر جز اين نبود كه جنگ، نيرنگ است، گردنت را مىزدم. بيرون برو و در كشور من سُكنا مگزين.
٣٩١٤. الإمامة والسياسة: گفتهاند كه عبد اللّه بن ابى مِحجَن ثقفى، نزد معاويه آمد و گفت: اى امير مؤمنان! من از نزد فرزند ابو طالب، آدمى گُنگ، ترسو و بخيل، نزد تو مىآيم.
معاويه گفت: تو را به خدا، مىفهمى چه مىگويى؟! امّا گفتى گنگ است؛ سوگند به خدا، اگر زبانهاى همه مردم، گرد آيند و يكزبان شوند، زبان على، همه را بسنده است؛ و امّا درباره سخنت كه او ترسو است، مادرت به عزايت نشيند! آيا تاكنون كسى را ديدهاى كه به نبرد با او آمده باشد، جز آنكه على او را كشته؟! و امّا سخنت كه او بخيل است، سوگند به خدا كه اگر او دو خانه داشته باشد كه يكى انباشته از طلا و ديگرى انباشته از كاه باشد، طلا را زودتر از كاه، تمام خواهد كرد.
ثقفى گفت: بنا بر اين، چرا با او مىجنگى؟
گفت: به خاطر خونِ عثمان و به خاطر اين انگشتر كه هر كس به دست كند، سرشتش نيكو گردد، به نانخوارانش غذا دهد و براى كسانش ذخيره كند.
ثقفى خنديد و به على ٧ پيوست و گفت: اى امير مؤمنان! بيعتم را بپذير، پس از جُرمم (پيمانشكنىام). نه به دنيا رسيدم و نه به آخرت.
على ٧ خنديد و فرمود: «تو همچنان بيعتت باقى است و خداوند، بندگان خود را به يكى از دو كار،[١] محاسبه مىكند [و حال كه به راه درستْ بازگشتى، همين را حساب مىكند]».
٣٩١٥. فضائل الصحابة، ابن حنبل به نقل از قيس بن ابى حازم: مردى نزد معاويه آمد و از وى مسئلهاى پرسيد. گفت: مسئلهات را از على بن ابى طالب بپرس. او داناتر است.
گفت: اى امير مؤمنان! پاسخ تو در اين باره، براى من، از پاسخ على بن ابى طالب، دوست داشتنىتر است.
معاويه گفت: بد گفتى و ناپسند آوردهاى! مردى را ناخوش داشتى كه پيامبر خدا، دانش را به او مىخورانْد و پيامبر خدا به او فرمود: «تو نسبت به من، چون هارون نسبت به موسى ٧
[١] احتمالًا به جاى« أحد الأمرين» كه در متن عربى آمده، بايد« آخر الأمرين» باشد، يعنى آخرين از دو كار و دو حالت، مورد محاسبه قرار مىگيرد.