دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦٣ - ٢/ ٤ شكيبايى با خار در چشم
سپس نقل كرد كه: ما نُه زن در نزد پيامبر خدا بوديم. يك روز كه نوبت من بود، پيامبر ٦ در حالى كه «لا إله إلّا اللّه» مىگفت و انگشتان على در بين انگشتان او بود و دست خود را بر آن نهاده بود، وارد شد و گفت: «اى امّ سلمه! از خانه خارج شو و خانه را براى ما خلوت كن». من خارج شدم و آنان، شروع به نجوا كردند.
صداى آنان را مىشنيدم، ولى نمىدانستم چه مىگويند تا آن كه نيمروز شد. درِ خانه آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا! مىتوانم وارد شوم؟
فرمود: «نه».
رنگ به چهرهام نماند. ترسيدم كه رد كردن من از روى خشم باشد و يا آن كه درباره من، چيزى از آسمان نازل شده باشد.
بار ديگر نزديك در آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا! مىتوانم وارد شوم؟
فرمود: «نه».
بيش از پيش دگرگون شدم.
چندان درنگ نكردم و براى بار سوم، نزديك در آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا! آيا مىتوانم وارد شوم؟
فرمود: «داخل شو، اى امّ سلمه!».
داخل شدم و على ٧ در نزد او دو زانو نشسته بود و مىگفت: پدر و مادرم فدايت، اى پيامبر خدا! اگر چنين و چنان شود، به من چه دستور مىدهى؟
فرمود: «به شكيبايى دستور مىدهم».
على ٧ بار ديگر همان سخن را تكرار كرد و پيامبر ٦ فرمان به صبر داد. براى بار سوم، سخن خود را تكرار كرد. [پيامبر ٦] فرمود: «اى على، اى برادرم! اگر چنان شد، شمشيرت را بركش و بر شانهات بگذار و با آن، بدون وقفه بزن تا مرا ملاقات كنى، در حالى كه شمشيرت بركشيده است و از آن، خون آنان مىچكد».
آنگاه رو به من كرد و گفت: «چرا غمگينى، اى امّ سلمه؟».
گفتم: به خاطر رد كردن من است، اى پيامبر خدا!
به من فرمود: «به خدا سوگند، به خاطر پيشامدى تو را رد نكردم. تو در نظر خدا و پيامبرش بر [راه] خير هستى؛ ولى تو در زمانى آمدى كه جبرئيل در جانب راست من و على