دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦١ - ٢/ ٤ شكيبايى با خار در چشم
٤١١٠. امام على ٧ در هنگام دفن فاطمه ٣ بر بالاى قبرش نجواكنان با پيامبر خدا: از من و از دخترت كه در جوارت فرود آمده و به سرعت به تو پيوسته است، به تو اى پيامبر خدا درود باد! اى پيامبر خدا! شكيبايى من از دورى دخترت، اندك شده و توانم از دست رفته است امّا مرا پس از ديدن عظمت فراق تو و سنگينى مصيبت تو جاى تعزيت است.
من سر تو را بر لحد قبرت گذاشتم و روح تو در بين سينه و گلوى من از تن جدا شد. همه ما از آنِ خداييم و به سوى او بر مىگرديم. امانت، برگردانده شد و رهن، بازپس گرفته شد؛ امّا غمم جاودانه است و شبهايم به بيدارْ خوابى خواهد گذشت تا آن كه خداوند، براى من هم خانهاى را كه تو در آن سكونت دارى، برگزيند.
دختر تو از همكارى امّتت براى نابودىاش خبرت خواهد كرد. از وى بپرس و احوال را از او جستجو كن. اين همه، در حالى است كه از جدايى تو چندان نگذشته است و ياد تو هنوز فراموش نشدهاست. درودِ بدرود بر شما دو تن، نه درودِ از سرِ رنج و ملال. اگر روى برگردانم، نه از روى ملالت است، و اگر بِايستم، نه به خاطر بدگمانى به وعده خداوندى بر شكيبايان است.
٤١١١. امام زين العابدين ٧: به امّ سلمه (همسر پيامبر خدا) خبر رسيد كه يكى از بردگان وى على ٧ را از منزلتش پايين آورده به او دشنام مىدهد. او را خواست. وقتى نزد وى آمد، به او گفت: پسرم! شنيدهام كه تو از منزلت على مىكاهى و به او دشنام مىدهى؟
پاسخ داد: آرى مادر!
گفت: مادرت داغت را ببيند! بنشين تا حديثى را كه از پيامبر خدا شنيدهام، بگويم و آنگاه، خود دانى.