اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٢٧ - گستره ربوبيت خداوند
عارف رومى، حكايت اين فصل و وصل را، چه زيبا سروده است:
|
ز آن سبب فرمود يزدان «و الضّحى» |
«و الضحى»، نور ضمير مصطفى |
|
|
قولِ ديگر كين ضُحى را خواست دوست |
هم براى آنكه اين هم عكسِ اوست |
|
|
ورنه بر فانى قسم گفتن خطاست |
خود فنا چه لايقِ گفتِ خداست؟ |
|
|
از خليلى «لا احِبُّ الآفلين» |
پس فنا چون خواست ربّ العالمين؟ |
|
|
باز «والليل» است ستارّى او |
و آن تنِ خاكىّ زنگارى او |
|
|
آفتابش چو بر آمد ز آن فلك |
با شب تن گفت: هين، «ما وَدَّعَك»! |
|
|
وصل پيداگشت از عين بلا |
زآن حلاوت شد عبارت «ما قَلى» |
|
|
هر عبارت، خود نشان حالتىست |
حال چون دست و عبارت آلتىست.[١] |
|
در تفسير آيه «الَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فآوى»، آمده كه منظور اين است كه خداوند، مردمان را به وسيله پيامبر خدا پناه داد، پس از آنكه او را يتيم و بىپناه يافت و پناه داد.
بيش از شش ماه از دوره تكوينش نگذشته بود كه پدر جوانش «عبداللَّه» در شهر يثرب و در كنار دايى زادگانش چشم از جهان فرو بست. مرگِ عبداللَّه- كه كوچكترين و عزيزترينِ فرزندان عبدالمطّلب بود، سيّد و سرورِ قريش و مردم مكّه را در سوگى بزرگ نشانْد و در ميان چنين اندوه و ماتم و اشگ و آهِ مادرِ بىسرپرستش، دوره جنينى را گذراند و به دنيا آمد و چون سرزمين شركآلود مكّه و اوضاع فكرى و اخلاقى حاكم بر
[١] - مثنوى، دفتر دوم، بيت ٢٩٥- ٣٠٢.