اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٢٨ - گستره ربوبيت خداوند
آن، با پرورش چنين كودكى ناسازگار بود و مادر بزرگوارش نيز رنجيده خاطر و نژند گشته بود، ربوبيّت الهى او را در آغوش زنى پاك سيرت به نام «حليمه سعديه» جاى داد و اين زن، در همان نگاه آغازين چنان مجذوب و دلبرده اين كودك آسمانى، كه در ميان مردم يتيمى ناشناس بود، گرديد كه بى هيچ چشمداشتى او را در برگرفت و در آغوش جانش پناه داد. «فَآوى».
حليمه، وجود او را در ميان خانواده و قبيلهاش مايه خير و بركت ديد. در آغوش مهرِ پرورِ اين زن و خاندان او، و در پناه صحرايى باز و با نوازش نسيم آن، جسم و روح آن حضرت باليد. تاريخنويسان از سرگذشت اسرارآميز و شگفتآورِ اين دوره از زندگى پيامبر خدا حكايتها كردهاند و از حليمه نقل كردهاند كه گفت: هيچ گاه، جز از پستان راست، شير ننوشيد. آن گاه كه پرورش نوزاد «آمنه» را به عهده گرفتم، وقتى خواستم تا در حضور مادرش او را شير دهم، پستان چپم را كه داراى شير بود، در دهان او نهادم؛ ولى كودك به پستان راست من راغبتر بود. اصرارش مرا واداشت كه پستانِ راست بىشيرِ خود را در دهان او بگذارم. همان دم كه كودك، شروع به مكيدن كرد، رگهاى خشك آن پُر از شير شد؛ و اين حادثهاى بود كه همگى حاضران را به شگفت آورد.
هر گاه شبها در ميان خيمه گريه سر مىداد، چون او را به بيرون خيمه مىبردم و در زير آسمانِ پُرستاره مىنهادم، چهرهاش باز و چشمانش به ستارهها دوخته مىشد، و چون توانست به پا خيزد و به راه بيفتد با برادران «رِضاعى» و همسالان خود، همراه گوسفندان، چُست و چالاك به راه افتاد تا در صحرا، مددكار آنان باشد.
حليمه، در هر سال، يك يا دو بار كودك را به مكّه نزدِ مادر و خويشانش مىبرد و او را پس از پنج سالگى- كه رشيد و باليده شد- به مكّه بازگرداند. محمّد، اين بار در آغوش مادرى جاى گرفت كه گذشتِ زمان از يك سو، و ديدنِ فرزند دلبندش از سوى ديگر، رنج و آلامش را كاهش مىداد. دريغا كه دورانِ اين مأوا و آغوش مادرى بيش از يك سال نپاييد و مادرش با همه رنجها و اندوههاى گذشته و اميدهاى به آينده از دنيا رفت و از اين پس، در مأواى ديگرى كه خانه گِلين و دل پُر مهر و شفقت سرورِ قريش «عبدالمطّلب» بود، جاى گرفت.