اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢٠٩ - همه هستند سرگردان چو پرگار
شتران بارگيرِ ايشان بر نمىگيرند».
عاشق، چون لذت شهود يافت، ذوق وجود بخشيد، زمزمه قول «كُنْ» بشنيد، رقصكنان بر درِ ميخانه زد، عشق دويد و مىگفت:
|
اى ساقى! از آن مى كه دل و دين من است |
پُر كن قدحى كه جان شيرين من است |
|
|
گر هست شرابخوردن آيين كسى |
معشوق به جام خوردن آيين من است. |
|
ساقى به يك لحظه، چندان شراب هستى در جام نيستى ريخت كه: «... صبح ظهور، نَفَس زد، آفتاب عنايت بتافت، نسيم سعادت بوزيد، درياى جود در جنبش آمد. به سحابِ فيض، چندان باران بر زمينِ استعداد باريد كه: وَ اشْرَقَتِ الْارْضُ بِنُورِ رَبِّها؛[١] و زمين به نور خداوند، روشن شد. عاشق، سيرابِ آب حيات شد، از خواب عدم برخاست، قباى وجود در پوشيده، كلاه شهود بر سر نهاد، كه شوق بر ميان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم به عين آمد و از گوش به آغوش».[٢]
سَرَيان عشق در كاينات
در بين همه اجزا و بخشهاى عالم، كششى است كه آن را عشق مىنامند. آنچه كوه گران را در تجلّى طور به رقص آوَرَد و آن را چون ريگ مىسايد و دريا را بهسانِ ديگ، به جوش مىآورَد، و سقف فلك را مىشكافد و جسم زمين را مىلرزانَد، و حتّى سبب آفرينش جهان و جهانيان مىگردد، تلخها را شيرين، مِسها را زرّين، و دُردْها را صافى، و دَردها را شفا مىبخشد، و جسم خاكى را در معراج رسول ٦ تا «قابَ قَوسينِ او ادنى؛ به اندازه دو كمان يا نزديكتر» [به خدا] پيش مىبرد، همه و همه، عشق است.
|
آتش عشق است كاندر نى فتاد |
جوشش عشق است كاندر مى فتاد |
|
|
از محبّت، تلخها شيرين شود |
از محبّت، مسها زرّين شود |
|
|
از محبّت، دُردْها صافى شود |
از محبّت، دَردها شافى شود |
|
|
از محبّت، مُرده زنده مىكنند |
از محبّت، شاه بنده مىكنند |
|
[١] - زمر، آيه ٦٩
[٢] - لمعات، ص ٥٥