اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢١٠ - همه هستند سرگردان چو پرگار
|
دانشِ ناقص كجا اين عشق زاد؟ |
عشق زايد ناقص، امّا بر جماد[١] |
|
|
جسم خاك از عشق بر افلاك شد |
كوه در رقص آمد و چالاك شد |
|
|
عشق جوشَد بحر را مانند ديگ |
عشق سايد كوه را مانندِ ريگ |
|
|
عشق بشكافد فلك را صد شكاف |
عشق لرزاند زمين را از گزاف |
|
|
با محمّد بود عشقِ پاك جفت |
بهر عشق، او را خدا «لَوْلاك» گفت[٢] |
|
|
گر نبودى بهرِ عشق پاك را |
كَى وجودى دادمى افلاك را.[٣] |
|
و چون عشق در همه جهان است، هرگز يكسويه نيست. از اين رو، ذرّات و اجزاى كاينات را با شوق و ميلى بىلجام به جستجوى يكديگر وا مىدارد؛ چرا كه عشق، مستسقى است و مستسقى طلب:
|
عشق، مُستسقيست، مستسقى طلب |
در پىِ هم اين و آن چون روز و شب |
|
|
روز بر شب عاشق است و مُضطر است |
چون ببينى، شب بر او عاشقتر است |
|
|
نيستشان از جستجو يك لحظه ايست |
از پى همْشان يكى دم ايست نيست.[٤] |
|
به گفته عارف رومى، عشق، سخت تشنه است و تشنه را مىجويد؛ يعنى عشق، خواهان عاشق است و اين دو (عشق و عاشق)، مانند روز و شب، همواره در پى يكديگرند؛ گويى كه روز، عاشق و درمانده شب است؛ امّا اگر به ديده دقت بنگرى، خواهى ديد كه شب نيز نه تنها عاشق روز است، بلكه از او هم عاشقتر است؛ چنانكه گفتهاند:
|
عاشقان هر چند مشتاق جمال دلبرند |
دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشقترند. |
|
بنا بر اين، كشش عشق در سراسر جهان، از عناصر تا تركيبات دو سويه است و هيچ عاشقى جوياى وصل معشوقى نيست؛ جز اينكه معشوقش نيز جوياى اوست. از اين روست كه معشوقان هم به گونهاى، خود، شكارِ عاشقاناند؛ يعنى در حقيقت، كشش و جذبهاى از سوىِ معشوق، دلِ عاشق را مىربايد. آن گاه اين رابطه، معكوس جلوه مىكند؛ چرا كه عاشق و معشوق، دو جلوه متفاوت و دو گانه از
[١] - مثنوى، دفتر دوم، بيت ١٥٢٩- ١٥٣٣.
[٢] - همان، دفتر پنجم، بيت ٢٧٣٥- ٢٧٣٧
[٣] - همان، بيت ٢٧٣٩
[٤] - همان، دفتر ششم، بيت ٢٦٧٥- ٢٦٧٧.