اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢٨٢ - خطرخيزترين سقوطگاه آدمى
از ظاهر و باطن و عِلوى و سِفلى، مردم را بر آن مثال آفريد و هر صفتى كه خود موصوف است، مردم را نيز بدان صفت، موصوف گردانيد. و همچنان كه عالم، مسخّر امر اوست، تن مردم را مسخّر روح گردانيد تا مردم از تركيب اعضا و ترتيب اجزاى خود، بر عالم علوى و سفلى مطلع گردند و از دانستن صفات [خود] صفات حق تعالى را بشناسند، و از امر كردنِ روحِ ايشانْ بدن ايشان را، بدانند كه فرمان راندن جان ايشان، همچون فرمان راندنِ حق تعالى است در عالم.[١]
چنانكه پيش از اين، به اجمال گذشت، انسان بر اساس تعريفى كه عالمانِ منطق از آن نمودهاند: «حيوان ناطق»؛ يعنى جانورى گوياست و چون از دانش منطق، قدم را فراتر نهيم، به كتابهاى حكمت، بويژه حكمت متعاليه و ويژهتر اينكه به صحيفههاى عرفانى اصيل- كه از متون دينى ما مايه مىگيرند- برسيم، وجود را مساوق حق، و فصل حقيقىِ همه انواع و اشخاص موجودات، از مجرد و مادى و «صورة الصّور» مىيابيم، و تعريف منطقى را نيز امضا مىكنيم و انسان را جانورى گويا مىشناسيم؛ ليكن با اين فرق كه او را داراى استعداد و لياقتى مىبينم كه هر گاه آن دارايى را به فعليت برساند، انسانِ حقيقى و واقعى خواهد بود. به تعبير ديگر، انسانِ حقيقى، در عرف عارفان، آن كسى است كه به فعليت رسيده است و به صفات ربوبى و محاسن و اخلاق و آداب نيكو، آراسته گرديده است، وگرنه، همان حيوان ناطق، يعنى جانور گوياست.[٢]
آدمى، خلاصه و زبده عالم است و علت غايى نظام هستى است؛ زيرا با آفرينش او، اراده پروردگار به ايجاد موجودى كه مظهر تجلّيات الهى و نمودارِ عجايب آفرينش باشد، تحقق يافته است. وجود آدمى، مجملى است كه همه عالمِ هستى، در او مندرج است؛ تو گويى دل انسان، مركزى است كه افلاك به دور آن مىگردد و يا آينهاى است كه همه صفات الهى را منعكس مىسازد.
|
در آخر گشت پيدا، نقش آدم |
طفيل ذات او شد هر دو عالم |
|
|
ز هر چه از جهانِ زير و بالاست |
مثالش در تن و جانِ تو پيداست |
|
[١] - مرآة المحققين، ص ١٧٢( به نقل از شيخ محمود شبسترى)
[٢] - مقدمه كتاب انسان در عرف عرفان، ص ٩