اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٠٤ - روشهاى خداشناسى
دينى و عادتهاى اجتماعى و آثار وراثتى، برهنه سازد و همه چيز را از لوح دل بشويد، هم گفتههاى دينداران و هم گفتههاى بىدينان را از خاطرش محو كند و خود را موجودى پندارد كه در همين ساعت، هستى يافته و هيچ كسى را نديده و هيچ سخنى را نشنيده است؛ آن گاه به خويش و جهانى كه در آن است، بنگرد، چه خواهد ديد؟ خود را موجودى مىبيند داراى چشم و گوش و فهم و هوش كه در يك نقطه از جهانِ بىپايان، پديدار شده و به هر سو كه نظر مىافكند، نگاهش به نهايت جهان نمىرسد.
جهان را با اين گستردگى، بسيار تنگ و خود را بسيار كوچك مىبيند. زير پاى خود، زمينى پر از شگفتىها و بالاى سر، فضايى سرشار از زيبايىها مىيابد. در جهان، آمد و رفت و گردش و جنبش مشاهده مىكند و مىبيند كه آفتاب و ماه، طلوع و غروب مىكنند.
شب و روز، با نظمى دقيق، از پى يكديگر مىآيند و مىروند. ماهها و سالها و فصلها در نوبت و با نظم و قانون، در گردشاند. هنگام شب، فضاى نيلگون، پر از ستارگان درخشان و زيبا مىشود. در زمين، گياهان و درختان را مىبيند كه بذر بعضى از آنها، در آغاز به اندازهاى كوچك است كه در لاى انگشتان او گم مىشود و پس از چندى، داراى ساقههاى تنومند و شاخسارهاى بلند و برگها و شكوفههاى رنگارنگ و ميوههاى گوناگون، با طعمها و بوهاى جانپرور، مىشود. جانورانى مىبيند با شكلها، حجمها، و طبيعتها و غريزههاى گوناگون.
اجزاء و عناصر جهان را مىبيند كه به هم مىپيوندند، آن گاه از يكديگر جدا مىشوند.
موجوداتى پيدا مىشوند، سپس از ميان مىروند، زنده مىگردند و مىميرند؛ جريان حيات را از گياه تا انسان مىنگرد. در خويشتن، با كوچكىِ حجم و خُردىِ جسمى كه دارد، شوق و همتى مىيابد كه به همه هستى، قانع نيست و در همه اين جهانِ پردامنه، نمىگنجد.
هميشه مىخواهد بفهمد و از سرّ و راز جهان، آگاه گردد. از دانايى، سير نمىشود و به هر درجهاى از فهم و دانايى دست يابد، شيفته درجه بالاتر است.
آيا انسان در اين حالى كه انگار شد، چه خواهد يافت و چه احساسى به او دست مىدهد؟
روشن است كه در چنين حالى، انسان با جان خود، يك اراده، يك مشيّت، يك حيات،