اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ١٣٢ - زمينههاى شكلگيرى«صحيفه سجاديه»
امامتِ «اهل بيت (ع)» و مكتب تشيّع نزديك بود تا براى هميشه نابود گردد. و از سويى نيز همه امكانات و ابزارهاى تبليغاتى: محرابها، منبرها، خطابهها، مسجدها، قاضيانِ وابسته به قدرت، و عالمانِ مرعوبِ قدرت و دانايانى كه با ترازوى دين، دنيا مىخريدند و سرسپرده حاكمانِ زور و خيانت بودند، همه و همه در اختيار خاندانى بود كه مىكوشيد تا همه آثارِ وحى و ديندارى و افتخارات پيامبر ٦ و «اهل بيت» او را يكجا محو و نابود كند، در اختيار خاندان ابوسفيان و آلِ مروان، دشمنانِ ديرين اسلام و مسلمانى بود.[١] يك
[١] - ابن عباس مىگويد: به خدا سوگند، ابوسفيان يك منافق بود و به ظاهر، اظهار مسلمانى مىكرد. روزى در محفلى بوديم كهابوسفيان در روزگار نابينايىاش در آنجا بود. على( ع) نيز حاضر بود. در آن هنگام، مؤذّن شروع كرد به اذان گفتن تا رسيد به جمله« أشهدُ أنَّ محمّداً رسولُ اللَّهِ». ابوسفيان گفت: در مجلس غريبه هست؟ يكى از حاضران گفت: نه! ابوسفيان گفت: ببينيد، اين هاشمى( يعنى پيامبر خدا) اسم خود را در كجا قرار داد و چگونه بالا برد! على( ع) فرمود: خدا چشمان تو را در مصيبت بگرياند. خداوند اسم او را بالا برد، چنانكه فرمود:« وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ. ما نام و آوازهات را بلند داشتهايم». ابوسفيان گفت: خدا چشمان كسى را در مصيبت بگرياند كه به من گفت، در مجلس غريبه نيست( سفينة البحار، ج ٢، ص ٦٦٩، چاپ جديد). و همو بود كه پس از روى كار آمدن عثمان، خطاب به افراد قبيله خود گفت: اى فرزندان اميه! با خلافت اسلامى، مانند توپ، بازى كنيد و آن را در ميان خود، نگاه داريد و به يكديگر پاس دهيد.( همان، ص ٦٦٩). اين جمله ابوسفيان، در تاريخ معروف است و مىبينيد كه اصلًا، سخن از دين و خدا و معاد و عقيده و تعهّد و عدالت و انسانيت در كار نيست؛ بلكه سخن از فرصتطلبى است كه حال كه به خلافت اسلامى و نشستن در جاى آورنده وحى دسترس پيدا كردهايد و بر مسلمانان و سرزمينهاى اسلامى استيلا يافتهايد. آن را همواره در ميان خود، بچرخانيد و نگذاريد از دست شما خارج گردد.( قيام جاودانه، ص ٥٨).
امّا معاويه، فرزندِ خلفِ ابوسفيان، همو كه على( ع) دربارهاش فرمود:« وَ لَوْ أمْكَنَتِ الْفُرُصُ مِنْ رِقابها لَسارُعْتُ إليْها، وَ سَاجْهَدُ فىِ أنْ اطَهِّرَ الأرض مِنْ هذا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ، وَ الجِسْمِ الْمَرْكُوسِ، حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصيدِ». و اگر فرصت دست دهد، به پيكار او بشتابم، و خواهم كوشيد تا زمين را از اين شخص وارونه[ از فطرت برگشته و كالبَدِ خِرَد سرگشته] پاك سازم، چنانكه ريگ از دانه جدا گردد و يا ايمان از چنگ منافق، رها»( نهج البلاغة، نامه ٤٥). مشهورتر از آن است كه دربارهاش چيزى گفته شود. مورّخان معتبر نقل كردهاند كه حسن بصرى مىگفته است كه« معاويه چهار كار كرد، كه تنها يكى از آنها بس است كه او را به هلاكت ابدى برساند: ١. مسلّط شدن بر امّت اسلام با فرصتطلبى، به كمك اشخاص سبُكسر و بىشخصيّت و اختصاص دادن حكومت به خود، بدون مشورت و نظرخواهى از مردم، با اينكه هنوز، جمعى از اصحاب پيامبر٦ و صاحبان فضيلت، در ميان مردم بودند؛ ٢. به خلافت رساندن فرزندش يزيد، آن ميگسار بادهپرست فاجرِ فاسد؛ ٣. زياد بن ابيه( زنازاده) را فرزند پدر خويش قرار دادن، بر خلاف سخن پيامبر٦ كه فرموده بود:« فرزند، از آنِ زناشويى شرعى است و جزاى نابكار، سنگ است»؛ ٤. كشتن حجر بن عدى. واى بر معاويه از كشتن حُجر و يارانِ حُجر!( الغدير، ج ١٠، ص ٢٢٥). و امّا يزيد بن معاويه، هنگامى كه اهل شهر مدينه، مركز سياسى و اجتماعى و فرهنگى اسلام در آن روزگار، و شهر انصار و اصحاب، تنى چند از بزرگان خود( از جمله: عبداللَّه غسيل الملائكه، عبداللَّه بن ابى عمرو مخزومى، مُنذر بن زبير و ...) را براى شناسايى يزيد به دمشق فرستادند، آنان پس از ديدن و آزمودن يزيد، هنگامى كه به مدينه بازگشتند، گفتند:« ما از نزدِ كسى مىآييم كه دين ندارد، مِى مىآشامد، سرگرم نوازندگى و عيّاشى با دختران ترانهخوان است، سگبازى مىكند و همدم دزدان و اوباش است»( الغدير، ج ١٠، ص ٢٥٥). يزيد در حالى كه با عصايش بر چهره نورانى امام حسين( ع) مىزد، اين اشعار را كه از عبداللَّه بن زبعرى است و از خود نيز ابياتى بر آن افزوده بود، مىخواند:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|