اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٢٠٨ - همه هستند سرگردان چو پرگار
خويش، يعنى جامعيّت و احاطه قيّومى خود در هر ذرّهاى از ذرّاتِ وجود متجلّى است.
«الْحَمدُللَّهِ الْمُتجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ». اينان، وجود عالم را طفيل «حُبِّ ظهور و اظهار» مىبينند و مىگويند: اگر پاى عشق در ميان نبود، هيچ آفريدهاى پديد نمىآمد و هيچ موجودى به سرمنزل كمال نمىرسيد:
قالَ داوُودُ (ع)، يارَبِّ! لِماذا خَلَقْتَ الْخَلْقَ؟ قالَ: كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.[١] «داوود (ع) گفت: پروردگارا! براى چه آفريدگان را آفريدى؟ فرمود: گنجى پنهان بودم. دوست داشتم كه شناخته شوم، پس بدين منظور، آفريدم تا شناخته شوم.
اين حديث قدسى، اساس نظريه عارفان در توضيح حكمتِ آفرينش عالم و آدم است.
|
حديثِ «كنْتُ كنزاً» را فرو خوان |
كه تا پيدا ببينى گنجِ پنهان |
|
(شبسترى)
مولانا در مثنوى مىگويد: خداوند، همانند گنج نهانى بود كه از شدّت فزونى و سرشارى، هستى را شكافت و همين جهان خاكى را درخشانتر از كُرات نورانى آسمان كرد:
|
كُلّ عالم را سبو دان اى پسر |
كو بُود از علم و خوبى تا به سر |
|
|
قطرهاى از دجله خوبىّ اوست |
كان نمىگنجد ز پُرّى زير پوست |
|
|
گنج مخفى بُد، زپرّى چاك كرد |
خاك را تابانتر از افلاك كرد |
|
|
گنج مخفى بُد، ز پرّى جوش كرد |
خاك را سلطانِ اطلسپوش كرد.[٢] |
|
عراقى نيز مىگويد: «سلطان عشق، خواست كه خيمه به صحرا زند. درِ خزاين بگشاد، گنج بر عالم پاشيد. ورنه عالم، با بودِ نابود خود، آرميده بود. از بهرِ اظهارِ كمال، پرده از روى كار بگشود؛ و از روى معشوقى، خود را بر عين عاشق، جلوه فرمود. فروغ آن جمال عين عاشق را كه عالمش نام نهى، نورى داد، تا بدان نور، آن جمال بديد. چه، او را جز بدو نتوان ديد كه: «لا تَحمِلُ عَطايا هُمْ الّا مَطاياهُمْ؛ بخششهاى ايشان را از گرانبارى، جز
[١] - به نقل از: احاديث مثنوى، ص ١٢٠
[٢] - مثنوى، دفتر يكم، بيت ٢٨٦٠-/ ٢٨٦٣.