معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ٤١٨
داد و اگر خدا بخواهد نظر نیکم را از تو دریغ ندارم . از ما کسی به همسری غریبه درنمیآید ، آیا اختیارت با من است ؟
زینب ، پاسخ داد : آری ، پدر و مادرم به فدایت .
حسین ، گفت : پروردگارا ، میدانی که جز [نیت] خیر در سر ندارم . برای این دختر از بنیهاشم شخصی را مقدر کن که رضایت در آن باشد .
آنگاه حسین بیرون آمد تا به قاسم بن محمد (فرزند جعفر بن ابی طالب) برخورد . دست او را گرفت و به مسجد آمد . در آن بنیهاشم و بنیاُمیه و اَشراف قریش گرد آمدند و آنچه آنان را به صلاح آورد ، آماده ساختند .
مروان به سخن پرداخت ، خدا را ستود و ثنا فرستاد ، سپس گفت : یزید (فرزند امیر مؤمنان) میخواهد خویشاوندی مهربانانهتر شود و پیوند استخوانی پدید آمد و خواستار آن است که آنچه به صلاح این دو قبیله مینماید ، جبران گردد ، افزون بر این ، کارهای نیک در حق ایشان را دوست میدارد
حسین به سخن پرداخت ، خدا را ستود و ثنا فرستاد ، آنگاه فرمود : اسلام پستی را برداشت و کاستی را زدود و ملامت را از میان بُرد . بر مسلمان سرزنشی نیست مگر در کار گناه .
قرابتی که خدا حق آن را بزرگ ساخت و به رعایتِ آن فرمان داد و مَودَّت بر آن را به عنوان اَجر و مزد [رسالت پیامبر] خواست و در قرآن حفظ نمود ، قرابت ما اهل بیت است .
برایم روشن شد که این دختر را به کسی دهم که از نظر نَسبی به او نزدیکتر و به لحاظ سَبَبی نرمخوتر است و آن شخص ، این جوان است (یعنی قاسم بن محمد بن جعفر) نمیخواهم او را از مال فراوانی که دل این دختر و پدرش وسوسهاش را دارد ، باز دارم و به شخصی اجازه نمیدهم در امر وی حرف بزند ، مهر وی را فلان و فلان مقدار قرار دادم ، به خواست خدا وی زندگی راحتی خواهد داشت .