معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ١٥٩
از عِکرمة بن خالد ، نقل شده است که گفت :
یکی از پسران عُمَر در حالی که لباس زیبایی بر تن داشت و خود را به سیمای مردان درآورده بود ، بر عُمَر درآمد . عُمَر او را چنان تازیانه زد که به گریه افتاد . حَفْصَه گفت : چرا او را زدی ، کار بدی نکرده است ؟ عُمَر گفت : دیدم به خود میبالد ، دوست داشتم نفس وی را پیش او خوار سازم .[٣٤٤]
از عثمان بن سیّار ، روایت شده است که گفت :
عُمَر در حال دفن زینب (دختر جَهْش) بود که ناگهان مردی از قریش با موی شانه زده و لباسهای روشن ، پیش آمد . عُمَر به او روی آورد و او را تازیانه زد تا اینکه وی بر عُمَر پیش افتاد [و گریخت] عُمَر در پی او سنگ پرتاب کرد و گفت : آیا بازی و تفریح میکنیم که این گونه پیش ما میآیی ؟ بزرگانی مادرشان را به خاک میسپارند .[٣٤٥]
از ابو عَمْرو شـیبانی نقل شده است که گفت : نزد عُمَر بودیم ، غذایی آوردند . مردی از آن قوم ، کناره گرفت . عُمَر پرسید : او را چه شده است ؟ گفتند : او ، روزه است . پرسید : چه روزهای ؟ گفتند : روزه دهر (روزه همیشگی تا پایان عُمر) عُمَر با تازیانهای که به همراه داشت بر سر او میزد و میگفت : ای روزگار ، بخور ، ای روزگار بخور .[٣٤٦]
در الأخبار الموفقیات میخوانیم :
هرگاه عُمَر بر یکی از [اعضای] خانوادهاش خشمگین میشد ، تا دستش را به شدت گاز نمیگرفت ، خشمش فرو نمینشست .[٣٤٧]
[٣٤٤]. مصنّف عبد الرزاق ١٠: ٤١٦ ، حدیث ١٩٥٤٨؛ تاریخ الخلفاء: ١٤٢.
[٣٤٥]. الإشـراف في منـازل الأشراف (ابن ابی الدنیا): ٢١٥ ، حدیث ٤٢٨٧٦؛ کنز العمال ١٥: ٣٠٥ ، حدیث ٤٢٨٧٦.
[٣٤٦]. مصنف عبد الرزاق ٤: ٢٩٨ ، حدیث ٧٨٧١.
[٣٤٧]. الأخبار الموفقیات: ٦٠٢؛ شرح نهج البلاغه ٦: ٣٤٢ ـ ٣٤٤.