معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ٤١٣
سعيد بن قَيْس همدانى ـ را مجبور ساخت كه دخترشان را به مردى بىاصل و نَسب از قبيله «أود» از پيروان حَجّاج ، بدهند .
ابن كَلْبى از پدرش ، از عبدالرحمان بن سائب ، روايت مىكند كه گفت :
روزى حَجّاج به عبدالله بن هانى كه مردى از بنى اَوْد ـ قبيلهاى از قَحْطان ـ بود ، گفت : والله ، پس از آن [خدمتها كه كردى[ پاداشى به تو ندادم (و زحمتهايت را جبران نكردم) سپس پيكى سوى اسماء بن خارجه ـ بزرگ بنى فَزاره ـ فرستاد ]هنگامى كه وى پيش حجاج حضور يافت به او] گفت : عبدالله بن هانى را شوهر دختر خود ساز !
اسما گفت : نه به خدا ، وى اصالت و شرافت ندارد ! حَجّاج تازيانه خواست ! اَسما چون شر را احساس كرد ، گفت : آرى ، او را داماد خود مىسازم .
پس از آن ، حجاج سوى سعيد بن قَيْس همدانى ـ رئيس يمانيه ـ پيک فرستاد [حاضرش ساختند] حجاج به او گفت : دخترت را به عقد عبدالله بن اَوْد درآور !
سعيد گفت : اَوْد کیست ؟ به خدا سوگند ، دخترم را به او نمىدهم ، او كرامت و شرافتى ندارد ! حجاج گفت : شمشيرم را بياوريد ! سعيد گفت : بگذار با خانوادهام مشورت كنم .
سـعيد با اهل [و خاندان[ خود مشورت كرد ، آنان گفتند : دخترت را به او بده ، و جانت را در معرض ]تيغ[ اين فاسق قرار مده ! سعيد ]نظر آنان را پسنديد و] دخترش را به او داد .
حجاج به عبدالله گفت : دختر بزرگ فزاره و دخترِ سيد هَمْدان و سرآمد عاقلان را به عقدت درآوردم ، اَوْد كجا و اين جايگاه كجا !
عبدالله گفت : خدا امير را به سلامت دارد ، اين سخن را مگوى ! براى ما منقبتهايى است كه هيچ يک از عرب ندارد ! حجاج گفت : آنها كداماند ؟ عبدالله گفت : در انجمن ما هرگز كسى امير مؤمنان ـ عبدالملک ـ را ناسزا نگفت : حجاج گفت : والله ، اين منقبت است !