معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ٥٧
ذَهَبی
در تاریخ الإسلام میخوانیم :
ابن عبدالبَر ، میگوید : عُمَر به علی گفت : ای ابو الحسن ، او را به عقدم درآور ؛ چرا که هیچ کس چون من نمیتواند او را خوشبخت سازد .
علی گفت : او را پیشت میفرستم ، اگر پسندیدی ، وی را به عقدت درمیآورم (علی ، خردسالی وی را بهانه میساخت) آن حضرت ، اُمّ کلثوم را با بُردی سوی عُمَر فرستاد و فرمود : به او میگویی این همان بُردی است که برایت گفتم . اُمّ کلثوم ، این پیام را رساند ، عُمَر گفت : به او بگو : پسندیدم ـ خدا از تو خشنود باد ـ و دست به ساق اُمّ کلثوم نهاد و آن را برهنه کرد .
اُمّ کلثوم گفت : آیا این کار را میکنی ؟! اگر امیر مؤمنان نبودی بینیات را میشکستم . سپس پیش پدرش رهسپار شد و او را باخبر ساخت و گفت : مرا پیش شیخ بدی فرستادی ! علی فرمود : دخترم ، او شوهر توست .[١٢٠]
در روايت ابن اسحاق آمده است كه على دخترش را سوى عُمَر فرستاد و به او گفت : سوى امير مؤمنان رهسپار شو و به او بگو : پدرم تو را سلام مىرساند و مىگويد : حاجتى را كه خواسته بودى برآوردم !
عُمَر اُمّ کلثوم را گرفت و در آغوش فشرد و گفت : او را از پدرش خواستگارى كردم ، پدرش وى را به عقدم درآورد .
گفتند : اى امير مؤمنان ، از اُمّ كلثوم چه مىخواهى ، او دخترى نابالغ است ؟
عُمَر پاسخ داد : شنيدم رسول خدا مىگفت : هر سَبَب و نَسَبى روز قيامت فرو مىپاشد مگر سبب و نَسَب من [١٢١]
[١٢٠]. تاریخ الإسلام ٤: ١٣٨ ـ ١٣٩.
[١٢١]. سیره ابن اسحاق ٥: ٢٣٣ ، رقم ٣٤٦؛ الذریّة الطاهرة: ١٤٤ ، رقم ٢١٨؛ ذخائر العقبى: ١٦٩.