معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ٣٨٢
به من روى برمىگرداند [به خدا سوگند اگر او را به عقدم درنياورد] على را مىكشم .
عباس سوى على ١ بازگشت و آن حضرت را آگاهانيد . على ١ بر حرفِ خويش استوار ماند . عباس عُمَر را خبر داد ، عُمَر گفت : اى عباس ، روز جمعه به مسجد حاضر شو و نزديک من باش تا بدانى بر كشتن على توانايم .
عباس (روز جمعه) به مسجد درآمد ، چون عُمَر از خطبه فارغ شد ، گفت : اى مردم ، مردى از بزرگان اصحاب پيامبر هست كه با اينكه مُحْصَن است [و زن دارد] زنا كرده است ، و تنها امير مؤمنان بر آن اطلاع دارد ، شما چه مىگوييد ؟ مردم از هر سو گفتند : زمانى كه امير مؤمنان بر وى آگاه است ، چه نيازى است كه ديگران آن را بدانند ؟ باید حکم خدا را اجرا کند .
عُمَر به عباس گفت : سوى على برو و آنچه را شنيدى به او برسان ، به خدا سوگند ، اگر دخترش را به ازدواجم درنياورد ، اين كار را انجام مىدهم .
عباس سوى على آمد و او را از ماجرا باخبر ساخت .
على ١ فرمود : مىدانم كه آن كار برایش آسان است [ليكن] من كسى نيستم كه خواسته او را برآورم !
عباس گفت : اگر تو انجام نمىدهى ، من اين كار را مىكنم و تو را قَسَم مىدهم به آنچه گويم و انجام دهم مخالفت نكنى . آن گاه سوى عُمَر رفت تا اعلام كند كه او آنچه را عُمَر مىخواهد انجام مىدهد .
عُمَر مردم را گرد آورد و گفت : اين عباس عموى على ١ است ! على كار ازدواج دخترش ـ اُمّ كلثوم ـ را به او واگذارد و دستور داد كه اُمّ كلثوم را به همسرى من درآورد !