معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ١٧٢
[وی به خانه عمر درآمد] .
چون عُمَر در خانهاش نشست ، ناهارش را آوردند (نان و روغن زیتون و نمک ناساب) عُمَر غذا را پیشرو نهاد و [اُمّ کلثوم را صدا زد و] گفت : ای زن ، نمیآیی غذا بخوری !
اُمّ کلثوم ، گفت : حس کردم مردی آنجاست . عُمَر گفت : آری . اُمّ کلثوم گفت : اگر میخواستی جلو اشخاص نمایان شوم ، جامهای غیر از این برایم میخریدی.
عُمَر گفت : آیا این خشنودت نمیسازد که مردم بگویند : اُمّ کلثوم ، دختر علی و زنِ عُمَر !
اُمّ کلثوم گفت : این پُز ، برایم لباس نمیشود ؟!
سپس عُمَر به آن مرد گفت : نزدیک بیا و غذا بخور . اگر این زن [از من] راضی بود ، غذای گواراتری از آنچه که میبینی ، اینجا بود .[٣٨٤]
این ماجرا چگونه با این روایت سازگار میافتد که از اَعْمَش از ابراهیم روایت شده است که گفت :
عُمَر میان صفهای زنـان ، دور زد . بوی خوشی از سر زنی به مشامش رسید . گفت : اگر میدانستم این بو ، از کدامتان است ، چنین و چنان میکردم . زن باید برای شوهرش خود را خوشبو سازد و هنگامی که از خانه بیرون میآید باید لباس کهنه کنیزش را بپوشد .
راوی ، میگـوید : خبـردار شدم زنی که عطر زده بود ، از ترس به خود شاشید .[٣٨٥]
[٣٨٤]. بنگرید به ، تاریخ طبری ٢: ٥٥٣؛ تاریخ دمشق ٢٠: ٢٧؛ المنتظم ٤: ٣٢٥.
[٣٨٥]. مصنف عبد الرزاق ٤: ٣٧٤ ، حدیث ٨١١٧.