معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ١٦٠
از اَسلم نقل شده که گفت :
گروهی از مسلمانان با عبدالرّحمان بن عوف ، حرف زدند و گفتند : با عُمَر گفتوگو کن [و حرف ما را به او برسان] چرا که وی چنان ما را ترسانده است که ـ به خدا سوگند ـ نمیتوانیم به او نگاهی بیندازیم .[٣٤٨]
از عُمَر نقل شده است که به اُبَی بن کعب گفت :
مـؤمنان را [تـازیانـه] میزنم و آنها مرا نمیزنند ، به آنها ناسـزا میگویم در حالی که آنها بر من نمیآشوبند ، میآزارمشان حال آنکه آنان مرا نمیآزارند .[٣٤٩]
در السنن الکبرى از شَهْر بن حَوْشَب ، نقل شده است که گفت :
عُمَر بر زنی بانگ زد ، آن زن جنین خود را انداخت .[٣٥٠]
از شَعْبی ، روایت شده است که گفت :
عُمَر نَمُرد تا اینکه قریش از او به ستوه آمدند . آنان را در مدینه محصور ساخت و از خروجشان جلوگیری میکرد و میگفت : آنچه بیش از همه بر این امت میترسم ، انتشار شما در سرزمینهاست .[٣٥١]
از ابو نَوْفل بن ابی عَقْرَب ، روایت شده است که گفت :
زنی پیش عُمَر آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ، چنان که میبینی من یک زنم و دیگر زنان از من زیباترند . عبد (بردهای) دارم و دین و امانتش را پسندیدهام ، میخواهم با او ازدواج کنم .
[٣٤٨]. تاریخ طبری ٢: ٥٦٨.
[٣٤٩]. سیر السلف الصالحین: ٦٥؛ محض الصواب ٢: ٥٠٧.
[٣٥٠]. السنن الکبری ٨: ١١٦ ، حدیث ١٦٢٠٤؛ کنز العمال ١٥: ٥١ ، حدیث ٤٠٣٦١.
[٣٥١]. تاریخ طبری ٢: ٦٧٩؛ تاریخ دمشق ٣٩: ٣٠٣؛ الکامل في التاریخ ٣: ٧٠؛ کنز العمال ١٤: ٣٤ ، حدیث ٣٧٩٧٨.