معمای یک ازدواج - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ١٣١
ترس در او راه نیافت . آن قدر که امشب مرا ترس فرا گرفته است [تا کنون] ترس به دلم راه نیافته بود . سپس فرمود : ﴿إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ ؛[٢٧٢] ما از خداییم و سوی او باز میگردیم .
پرسیدم : پدر ، چرا امشب ، خبر مرگت را میدهی ؟ فرمود : دخترم ، اَجَل ، نزدیک شد و آرزوها گسست .
اُمّ کلثوم ، میگوید : من گریستم . فرمود : دخترم ، گریه مکن . این را نگفتم مگر بر اساس عهدی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من سپرد
اُمّ کلثوم ، میگوید : نزد برادرم ، حسن ١ آمدم ، گفتم : برادرم ، پدر ، امشب ، چنین و چنان است ! در این تاریکی شب ، از خانه بیرون شد ، خود را به او برسان . حسن برخاست و او را دنبال کرد ، پیش از آنکه به [مسجد] جامع کوفه برسد ، به آن حضرت ، رسید ، فرمود : پدر ، چرا در این ساعت ، بیرون آمدید ؟ هنوز یک سوم شب ، باقی مانده است !
امام علی علیهالسلام فرمود : ای حبیبم و نور دیدهام ، به خاطر خوابی که امشب دیدم (خوابی که مرا در هول افکند و ناآرام و بیقرارم ساخت) بیرون آمدم .
حسن ١ پرسید : خیر است ، خیر خواب دیدی ، آن را تعریف کن [٢٧٣]
در روایت دیگر ، راوی میگوید :
زینب و اُمّ کلثوم ، سوی علی علیهالسلام آمدند تا اینکه کنار بستر آن حضرت نشستند . به آن حضرت رو کردند و شیون سر دادند ، میگفتند : پدر جان ، چه کسی خُردسالان را سرپرستی کند تا بزرگ شوند ؟ چه کسی میان مردم ، بزرگ ما باشد ؟ پدر جان ، سوگ ما بر تو پایان نیابد و اشکمان [در مصیبت تو] نخشکد .
[٢٧٢]. همان.
[٢٧٣]. بحار الأنوار ٤٢: ٢٧٦ ـ ٢٧٩.