دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١٢ - ١٠/ ٣٥ جلال الدين مولوى
|
خون نيوشد گوهر تيغ مرا |
باد از جا كى برد ميغ مرا؟ |
|
|
كَه نِيَم، كوهم ز صبر و حلم و داد |
كوه را كى در رُبايد تندباد؟ |
|
|
آن كه از بادى رود از جا، خسى است |
زان كه باد ناموافق، خود بسى است |
|
|
باد خشم و باد شهوت، باد آز |
بُرد او را كه نبود اهل نياز |
|
|
باد كبر و باد عُجب و باد حلم |
بُرد او را كه نبود از اهل علم |
|
|
كوهم و هستىّ من بنياد اوست |
ور شوم چون كاه، بادم باد اوست |
|
|
جز به ياد او نجنبد ميل من |
نيست جز عشق احَد، سرخيل من |
|
|
خشم، بر شاهان شه و ما را غلام |
خشم را من بستهام زير لگام |
|
|
تيغ حلمم گردن خشمم زده است |
خشمحق بر من چونرحمت آمدهاست |
|
|
غرق نورم، گر چه سقفم شد خراب |
روضه گشتم، گرچه هستم بوتراب |
|
|
چون در آمد علّتى اندر غزا |
تيغ را ديدم نهان كردن سزا |
|
|
تا «أحبّ للّه» آيد نام من |
تا كه «أبغض للّه» آيد كام من |
|
|
تا كه «أعطى للّه» آيد جود من |
تا كه «أمسك للّه» آيد بود من |
|
|
بخل من للّه، عطا للّه و بس |
جمله للّهام، نِيَم من آنِ كس |
|
|
و آنچه للّه مىكنم، تقليد نيست |
نيست تخييل و گمان، جز ديدنى است |
|
|
ز اجتهاد و از تحرّى رَستهام |
آستين بر دامن حق بستهام |
|
|
گر همى پرّم، همى بينم مَطار |
ور همى گردم، همى بينم مدار |
|
|
ور كشم بارى، بدانم تا كجا |
ماهم و خورشيد، پيشم پيشوا |
|
|
بيش از اين با خلق گفتن، روى نيست |
بحر را گنجايى اندر جوى نيست.[١] |
|
[١] مثنوى معنوى( نسخه نيكلسون، نشر پوريا، ١٣٧٣ ش، اوّل): ج ٣، دفتر ششم، ص ٥٣٥.