دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧ - ٨/ ١ معاوية بن ابى سفيان
هستى، جز آن كه پيامبرى پس از من نيست» و هرگاه عمر با دشوارى مواجه مىشد، از او مىپرسيد و من عمر را ديدم كه چيزى بر او دشوار شد. گفت: خدا پاهايت را راست نگرداند، برخيز. على، آن جاست.
٣٩١٦. المناقب، ابن شهرآشوب به نقل از ابن ابجر عجلى: نزد معاويه بودم كه دو نفر درباره لباسى نزدش به داورى آمدند. يكى گفت: اين، لباس من است. و بيّنهاى بر آن اقامه كرد، و دومى گفت: اين، لباس من است كه در بازار از كسى كه او را نمىشناختم، خريدهام.
معاويه گفت: اى كاش در اين داورى، على بن ابى طالب بود.
ابن ابجر گفت كه به او گفتم: من داورىِ على را در مثل اين مورد، ديدهام و او به نفع كسى داورى كرد كه بيّنه داشت و به ديگرى گفت: فروشنده را پيدا كن.
معاويه بين آن دو مرد، چنين حكم كرد.
٣٩١٧. المحاسن والمساوئ: هنگامى كه جنگ صفّين پيش آمد، امير مؤمنان كه خشنودى خدا بر او باد، به معاوية بن ابى سفيان نوشت: «چرا مردم را در جنگ بين ما به كشتن مىدهى؟ خود به ميدان من بيا. اگر مرا كُشتى، از دست من آسوده خواهى شد، و اگر من تو را كشتم، از دست تو آسوده خواهم شد».
عمرو عاص به معاويه گفت: اين مرد، درباره تو انصاف به خرج داده است. به ميدانش برو.
معاويه گفت: اى عمرو، هرگز! مىخواهى كه من به ميدان او بروم و كشته شوم و تو پس از من بر خلافت، چنگ زنى؟ قريش مىداند كه پسر ابو طالب، سرور و شير آن قبيله است.
٣٩١٨. تاريخ دمشق به نقل از جابر: نزد معاويه بوديم كه از على ياد شد، معاويه از او و پدر و مادرش به نيكى ياد كرد. آنگاه گفت: چهطور درباره آنان، چنين نگويم در حالى كه آنان، بهترين بندگان خدا بودند و پسران او نزد اويند كه بهترين و فرزندِ بهتريناند.