دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٥ - ٢/ ٤ شكيبايى با خار در چشم
٤١٠١. مروج الذهب در اوج جنگ جمل: آنگاه [على ٧] آب خواست. برايش آب و عسل آوردند. جرعهاى از آن چشيد و فرمود: «اين، عسل طائف است و در اين منطقه پيدا نمىشود».
عبد اللّه بن جعفر گفت: گرفتارىاى كه ما در آنيم، تو را از آگاهى نسبت به اين [عسل] باز نداشت؟!
فرمود: «به خدا سوگند اى پسرم كه هيچ چيزى از كارهاى دنيا، دل عمويت را پُر نكرده است».
٢/ ٤
شكيبايى با خار در چشم
٤١٠٢. پيامبر خدا ٦ به على ٧: تو نمىميرى تا آن كه زيرْ دست قرار گيرى و از خشم، انباشته گردى و پس از من، شكيبايى پيشه كنى.
٤١٠٣. المناقب، ابن شهر آشوب به نقل از حارث بن حُصَين: پيامبر خدا فرمود: «اى على! تو پس از من، چنين و چنان خواهى ديد».
على ٧ گفت: اى پيامبر خدا! شمشير، دو لبه دارد و من، نه [از كشته شدن] باك دارم و نه ذلّتپذيرم.
فرمود: «اى على! صبر كن».
على ٧ گفت: اى پيامبر خدا! صبر خواهم كرد.
٤١٠٤. امام على ٧ در خطبه معروف به «شِقشقيه» كه در آن، از جريان خلافت گلايه مىكند: به خدا سوگند، فلانى آن را به تن كرد و او مىدانست كه جايگاه من به خلافت، چون محور آسياب است. سيل [دانش] از من سرازير مىشود و پرندهاى