دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٤ - ١٠/ ٦٧ محمد تقى بهار
|
گر دگر بار اين چنين بيرون شود آن دلرُباى |
خود يقين مىدان كه اوضاع جهان، ديگر كند |
|
|
كس به رخسار مَه از مُشك سيه، چنبر نكرد |
او به رخسار مَه از مُشك سيه، چنبر كند |
|
|
كس قمر را همنشين با نافه اذفَر نديد |
او قمر را همنشين با نافه اذفر كند |
|
|
گر گشايد يك گِرِه از آن دو زلف عنبرين |
يك جهانْ آراسته از مُشك و از عنبر كند |
|
|
غم بَرَد از دل، تو گويى، تا همى خواهد چو من |
هر زمان مدح و ثناى خواجه قنبر كند |
|
|
آن كه اندر نيمْشب بر جاى پيغمبر بخفت |
تا تن خود را به تيرِ كيد خصم، اسپَر كند |
|
|
جز صفات داورى در وى نيابد يك صفت |
آن كه عقل خويش را بر خويشتن داور كند |
|
|
داورش خوانَد ولىّ و احمدش خوانَد وصى |
هم وصايت هم ولايت ز احمد و داور كند |
|
|
در غدير خُم، خطاب آمد ز حق بر مصطفى |
تا على را او ولى بر مِهتر و كِهتر كند |
|
|
تا رسانَد بر خلايقْ مصطفى امر خداى |
از جهاز اشتران از بهر خود، منبر كند |
|