دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١ - ٧/ ١٠ سوده همدانى
اموال مرا گرفته و به من مىگويد از آنچه كه خدا از آن باز داشته دهان ببند، و خود، همان را انجام مىدهد، و اگر [اصل] فرمانبرى نبود، در بين ما عزّت و بازدارندگى [براى مقابله با وى] وجود دارد. بنابراين، يا او را عزل كن كه در اين صورت، سپاس گزارت خواهيم بود؛ و يا نكن كه به تو خواهيم فهماند.
معاويه گفت: آيا به پشتوانه خويشانت مرا تهديد مىكنى؟ تصميم گرفتم تو را بر شترى چموش سوار كنم تا تو را به نزد او برگردانَد و فرمانش را درباره تو به اجرا گذارَد.
زن، سربه زير انداخت و گريست و آنگاه گفت:
درود خدا بر پيكرى كه گور، او را
در خود گرفت و دادگرى هم با او مدفون شد.
همپيمان حق بود و هيچ چيزى را همسان آن نمىديد
و همواره با حق و ايمان، مقرون بود.
معاويه گفت: آن، كه بود؟
زن گفت: على بن ابى طالب.
معاويه پرسيد: با تو چه كرده كه چنين مقامى در نزدت يافته است؟
زن گفت: درباره شخصى كه وى او را براى صدقات (ماليات) ما گمارده بود و از سوى او نزد ما آمده بود و در بين من و او اختلافى وجود داشت، نزد على رفتم تا به او شكايت كنم. وى در نماز بود. وقتى نگاهش به من افتاد، نمازش را تمام كرد و آنگاه، با مهربانى و عطوفت فرمود: «آيا نيازى دارى؟». داستان را به او گفتم. گريست و آن گاه فرمود: «خداوندا! تو بر من و بر آنان گواهى. من به ستمگرى بر خلق و يا ترك حقّ تو فرمان ندادهام». آنگاه تكّه چرمى از جيب خود درآورد و بر آن نوشت:
«به نام خداوند بخشنده مهربان. از سوى خدايتان دليل روشنى براى شما رسيده است. پيمانه كردن و وزن كردن را به قسط انجام دهيد.[١] «و از ارزش اموال مردم، مكاهيد و در
[١] مضمون آيه ٨٥ سوره اعراف.