دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧ - ٧/ ٤ ام سنان
كردم و در نصيحت، كوشش بسيار نمودم. توفيق، از خداست و بر شما باد درود و رحمت و بركت خدا!
معاويه گفت: سوگند به خدا اى امّ الخير، با اين گفتار، جز كشته شدن مرا اراده نكردى. سوگند به خدا، اگر تو را بكشم، بر من حَرَجى نيست.
امّ الخير گفت: سوگند به خدا، اى پسرِ هند! بر من ناخوشايند نيست اگر خداوند مرگم را به دست كسى جارى سازد كه با بدبختىِ او، مرا به سعادت رسانَد.
٧/ ٤
امّ سِنان
٣٨٩١. العقد الفريد به نقل از سعيد بن ابى حذافه: مروان بن حكم كه فرماندار مدينه بود، جوانى از خاندان ليث را به سبب جنايتى كه مرتكب شده بود، به زندان افكند. مادر بزرگ پدرىِ جوان كه امّ سنان، دختر خيثمه بن خراشه مَذحِجى بود، نزد مروان آمد و با وى درباره جوان، صحبت كرد. مروان با وى تندى كرد.
زن، از پيش او نزد معاويه رفت. بر معاويه وارد شد و نَسَب خود را بيان كرد. معاويه او را شناخت و به وى گفت: آفرين، دختر خَيثمه! چه شد كه به سرزمين ما آمدى، حالْ آن كه به ياد دارم تو ما را بد مىگفتى و دشمنان ما را عليه ما تحريك مىكردى؟ اين سخنت يادت مىآيد:
خفتگان دور شدند و چشمان من به خواب نمىروند
و شب، غمها را مىآورَد و مىبَرد.
اى مَذحِجيان! وقت درنگ نيست. همّت كنيد
كه دشمن، آل احمد را قصد كرده است.
اين، على است، چون ماه
كه در وسط ستارگان، خوشبختى اطرافش را گرفته است.
بهترينِ مردم و پسر عموى محمّد ٦
اگر به نورْ هدايت مىشويد، از او هدايت بجوييد.
از زمانى كه در جنگ حاضر شد، همواره پيروز بود
و پيروزى از فراز پرچمش رخت برنمىبندد.