ترجمه شرح نهج البلاغه - ابن ميثم بحرانى ت محمدى مقدم و نوايى - الصفحة ١٩٤ - شرح
پروردگارتان داريد و نه حجتى قوى در اختيار داريد.
دنيا و مقدرات الهى شما را به دام خود گرفتار كرد و براى هلاكت و نابودى به اين سرزمينتان كشيد. اينك كه نتيجه حكومت بد حكمين بر شما آشكار شده است جاهلانه بر من شوريدهايد مگر اين من نبودم كه شما را از حكميت نهى كردم ولى شما مانند مخالفان پيمانشكن از فرمان من سرپيچيديد، و سرپيچى شما تا بدان حد رسيد كه نظر خود را مطابق هواى نفسانى شما تغيير دادم. اى گروه سبك مغز آشفته عقل بى پدر من كه چيز تازهاى نياورده و ضررى براى شما نخواستهام. اين شما بوديد كه مرا به قبول اين حكميت شوم وادار كرديد حال از جان من چه مىخواهيد».
[شرح]
(٨٢٤٣- ٨٢١٢) روى سخن در اين خطبه، به خوارجى است كه در نهروان آنها را كشت.
حكم خداوندى در باره آنها كه بر عليه امام (ع) خروج كردند، چنين رقم خورده بود.
در خبر صحيحى نقل شده، كه روزى رسول خدا (ص) مشغول تقسيم بيت المال يا غنايم جنگى بود. مردى از قبيله بنى تميم پيش آمد و عرض كرد: اى محمّد (ص)، عدالت كن! نام اين شخص ذو الخويصرة بود. پيامبر فرمود: به يقين عدالت مىكنم: دوباره عرض كرد: اى محمّد (ص) عدالت كن، تو عدالت نمىكنى! رسول خدا (ص) فرمود واى بر تو اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى به عدالت رفتار مىكند؟ عمر از بىادبى و جسارت اين شخص ناراحت شد، بپاخاست و عرض كرد يا رسول اللّه اجازه بدهيد تا گردن اين مرد را بزنم. رسول خدا (ص) فرمود او را بخود واگذار، بزودى از نژاد اين شخص افرادى پديد مىآيند، چنان كه تير از كمان بيرون مىرود از دين خارج خواهند شد، و عليه بهترين گروه از مردم خروج خواهند كرد، تظاهر آنها به ديانت بدان حدّ است، كه نماز و روزه شما در برابر نماز و روزه آنها حقير و ناچيز شمرده شود، قرآن را تلاوت مىكنند، ولى از زبان و لبشان فراتر نمىرود در قلبشان اثر نمىكند در ميان آنها