ترجمه شرح نهج البلاغه - ابن ميثم بحرانى ت محمدى مقدم و نوايى - الصفحة ٦٩٠ - ١١
به هر موجودى آخريّت و بعد بودن ذاتى اوست. پس او بطور مطلق اوّلى است كه هيچ چيز قبل از او نيست و آخر مطلقى است كه هيچ چيز بعد از او نمىباشد.
(١٥٦٩٣- ١٥٦٨٥)
٩-
خداوند مردمك چشمها را از اين كه او را دريابند و درك كنند باز داشته است.
قبلا اين موضوع توضيح داده شد كه نيروى بينايى چشم، شيئى را مىتواند درك كند، كه داراى چگونگى و جهت باشد، (حالت و مكان داشته باشد) خداوند متعال از داشتن وضع و جهت مبرّاست. بنا بر اين محال است كه با حسّ بينائى درك شود.
معناى اين عبارت امام (ع) كه خداوند قوّه باصره را از ديدن خود باز داشته است اين است كه چشمها را تحت تأثير قوه قهريّه خويش قرار داده، و به لحاظ نقص و كمبودى كه دارند قادر بدرك خداوند نيستند.
(١٥٧٠٠- ١٥٦٩٤)
١٠-
روزگار بر خداوند نمىگذرد، تا با گذشت زمان حال او دگرگون شود.
مىدانيم كه گذشت زمان منشأ تمام تغييرات، و دگرگونى احوال است. با توجّه به اين كه ذات اقدس حق تعالى منزّه است از اين كه در ظرف زمان قرار گيرد بنا بر اين از تغيير و دگرگونيى كه عارض بر اشياى زمانى مىشود، مبرّا و پاك مىباشد.
(١٥٧٠٨- ١٥٧٠٢)
١١-
خداوند در مكان قرار ندارد، تا انتقال يافتن و جابجا شدن بر او صدق كند چون از ويژگيهاى شيء مكانى اين است كه از مكان خود بجاى ديگر منتقل شود، و خداوند كه از داشتن مكان منزّه است انتقال يافتن و جابجايى براى خداوند محال است.
اگر خداوند در مكان و قابل انتقال مىبود، همان نقصى كه براى اشياى مكانى به لحاظ نياز به مكان، متصوّر است، براى خداوند در نظر گرفته مىشد و لازم مىآمد كه خداوند داراى نقص باشد.
با توضيح فوق روشن شد كه خداوند مكانى ندارد. تا جابجايى و انتقال