رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٨١ - نامه آن حضرت به پسرش امام حسن
چه بخشش به اندازه خواهش است و بسا كه پاسخگويى را دير كند كه خواهش را به درازا كشانى و بيشترت بخشد و چه بسا چيزى خواهى و به تو ندهد ولى دير يا زود بهتر از آنت دهد يا آن را به خاطر چيزى ديگر كه براى تو بهتر باشد از تو باز دارد، زيرا بسا چيزى خواهى كه گرت دهد در آن نابودى دين تو باشد، و بايد چيزى درخواست كنى كه تو را سودمند افتد، جمالش برايت بماند و و بالش (از گردنت) برداشته شود، و مال برايت نماند و تو به سبب (داشتن) آن نمانى. به راستى، بزودى سرانجام پاداش نيك يا بد خويش را مىبينى و يا خطابخش بزرگوار از تو در مىگذرد.
(١) و بدان كه تو را براى آخرت آفريدهاند نه از بهر دنيا، و براى نيستى نه براى جاودانگى، و بهر مردن نه براى زيستن، و اينكه تو در منزلى سپرى و ايستگاه توشهگيرى بر سر راه آخرت هستى.
به راستى، تو دنبالشده مرگى كه گريزندهاش را هيچ روى رهايى نباشد و ناچار روزيت دريابد، از آن بر حذر باش كه در حال گناهيت نگيرد كه با خود مىگفتى از آن توبه كنم و مرگ ميان تو و توبه حايل شود كه در اين صورت خود را هلاك كرده باشى.
(٢) اى نوجوان من، بسيار ياد مرگ باش و آنچه را در آن افتى و پس از مرگ بدان كشانده شوى بسيار به ياد آر و اجل را برابر خود دار تا به تو رسد و تو آن را (از پيش) ديدهبانى كرده باشى مبادا به ناگاهت در ربايد. به ديگر سراى و آنچه از نعمت و عذاب دردناك در آن است بسيار بينديش زيرا اين (انديشه) تو را به دنيا بىرغبت كند و آن را در چشمت خرد و حقير نماياند. با اينكه خدا تو را از (حال) دنيا آگاه كرده و دنيا نيز خود خويشتن را برايت توصيف كرده و بديهايش را فاش ساخته است مبادا از آن رو كه دنيا داران بدان تكيه مىكنند و بر سر آن يك ديگر را مىدرّند، فريب خورى چه دنيا دوستان سگان پارسكننده و درندگان گزندهاند، بر يك ديگر بانگ كشند و نيرومندشان زبونشان را (بدرّد) و بزرگشان خردشان را بخورد. دنيا خواهان خود را از راه به بيراه كشانده و به كوره راهى انداختهاند و ديده از (ديدن) راه شايسته فرو بسته و در سرگردانى آن گم شده و در آشوبش غرق گشتهاند و آن را پروردگار خويش ساختهاند. دنيا نيز آنان را به بازى گرفته و آنان هم با آن سرگرم بازى شده پيامدش را فراموش كردهاند.
(٣) اى پسر عزيزم، مبادا زيادى عيبهاى دنيا تو را زشت سازد، گروهى چهار پايانى هستند بسته و دستهاى ديگر رها شده،[١] خردهاى خويش باخته و در بيابانى بىراه و نشان تاخته، سر بر چرا نهاده، حيران و آفت زده در درّهاى سنگلاخ و دشوار، بىشبانى كه آنها را نگهبانى كند، سرگردانند.
اندك اندك تاريكى رخت بر بندد، گوئيا كاروان (به پايان راه) رسيده و زودا كه شتابنده باز گردد.[٢]
[١] يعنى اهل دنيا بر دو گروهند: گروهى چون اشترانى كه بند بر پاى دارند و ناتوانان هستند و گروه ديگر افسار گسيختهاند كه هر بدى خواهند بكنند و آنان توانايان و مستكبرانند.
[٢] ن: به جاى« ... ان يئوب»[ يوشك من اسرع ان يلحق- زودا كه شتابنده( به دنيا دوستى به اين كاروان) بپيوندد و به جايگاه هميشگى فرود آيد]