رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٦٨ - سخنرانى على
دليل بر آن است كه او خود آغازى ندارد زيرا هر كه وجودش را آغازى باشد از آغاز آفرينى ديگرى ناتوان است.
(١) نامهايش نمودار گونهاى (از او) و كارهايش فهمانيدن (هستى او) است. و ذات او[١] حقيقت (محض) است و كنه[٢] او جدايى ميان وى و آفريدگان اوست. هر كس براى او وصفى پرداخته او را ندانسته و هر كس برايش همانندى انگاشته از او در گذشته و هر كس پنداشته كنه او را يافته به خطا رفته است،[٣] هر كس بگويد: كجاست، جايگاهش داده و هر كس گويد: در چيست، او را درون چيزى گنجانده، و هر كه بگويد: تا چيست، وى را پايانى انگاشته، و هر كه گويد: براى چيست، برايش علّتى تراشيده،[٤] و هر كه بگويد: چگونه است، او را تشبيه كرده، و هر كس بگويد: از كى (بوده) وى را مقيد به وقتى كرده است و هر كس گويد: تا كى (خواهد بود) برايش پايانى پنداشته و كسى كه برايش پايانى پندارد او را داراى اجزائى انگاشته و هر كس او را تجزيه پذير شمرده او را به صفتى موصوف كرده و هر كس صفتى برايش پنداشته در باره او ناروا گفته و هر كس او را چند پاره گمان برده از او رو گردانده است.
(٢) خداوند به دگرگونى آفريده دگرگون نشود چنان كه از محدود انگارى هيچ محدودى[٥] حدّ نپذيرد.
يكى است، نه به شماره انگارى[٦]؛ پر است، نه به معنى انباشتگى از اجزاء[٧]؛ درون است، نه چنان
[١] و به تعبير ديگر خويشتنى او حقيقت ناب است.- م.
[٢] كنه: خود خويشتنى و گوهر ذات او.- م.
[٣]« نامهايش نمودار گونه يا تعبيرى است» يعنى اين نامها عين ذات و صفات او نيست بلكه تعبيرات و الفاظى است كه بر او گواهى مىدهد.« كارهايش فهمانيدن است» يعنى كارهايش وسيلهاى است كه او را بشناسند و بدانها بر او و هستى و دانش و توانايى و حكمت و رحمت او راه جويند. و اين گفته كه« ذاته حقيقة- ذات او حقيقت محض است» يعنى حقيقت تكوينى والايى كه خردهاى آفريدگان بدان نرسند و اين در صورتى است كه تنوين« حقيقة» نشانه تعظيم و تبهيم گرفته شود يا خصيصه كمالات محض اوست كه فقط وى بدان صفات متصف است يا حقيقتى ثابت و واجب است كه دگرگونى و زوالى در آن راه ندارد. پس لفظ« حقيقت» به تمام اين معانى گرفته شده. و« كنهه تفرقة بينه و بين خلقه- خود خويشتنى او جدايى ميان وى و آفريدگان اوست» از آن روست كه وى در هيچ چيزى با ايشان شريك نيست و در نتيجه شناخت كنه ذات( و خود خويشتنى) او غير ممكن است.
[٤] در پارهاى نسخهها به جاى« علّله»[ اعلّه] آمده كه تصحيف است و شايد خطاى نسخه نويسان باشد.
[٥] مراد از« محدود»، مخلوق و موجود است.- م.
[٦]« يك است نه به شماره انگارى» يعنى او را دوّمى به گونه خويش نيست يا نه آن گونه« يكى» كه شامل اعداد و داراى اجزاء و اصناف باشد.( به عبارت بهتر بايد گفت« تك» است.- م.)
[٧] مصحّح متن در پابرگ شرحى چنين افزودهاند:« صمد لا بتبعيض بدد» صمد آن سرورى است كه در رفع نيازمنديها آهنگ او كنند، زيرا فقط او بر اداى نيازمنديها تواناست و« بدد» به معنى نياز است و از اين رو معنى جمله آن است كه اوست سرورى صمدى كه بدون تفاوت و تبعيض اداى همه حاجتها از او انتظار مىرود.
( امّا چون« صمد» چنان كه پارهاى از مفسّران گفتهاند، به معنى« پر» و« بىرخنه» و« فاقد خلاء» و« لا بتبعيض بدد» به معنى« جدا نبودن بخشى از بخش ديگر» يعنى انباشتگى گرفته شود مفهوم جمله همان مىشود كه در بالا ترجمه شده است، و روايت داود بن قاسم از امام جواد ٧ كه فرمود:« صمد، آن است كه او را ناف نباشد» و در بخش« كوتهسخنان آن حضرت» در اواخر همين كتاب آمده، ناظر بر اين معنى است. بويژه آنكه سياق عبارت نهج البلاغه از كميّت و ظرفيّت سخن مىگويد و مناسبت بين اجزاء جملات درونى يك مجموعه از عبارات قريب الموضوع همين معنى انباشتگى را ايجاب مىكند.