رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٦٧ - سخنرانى على
مانندى انگارد وى را باور نداشته و هر كه شبيهى[١] برايش تراشد به حقيقت او راه نجسته، و كسى كه در وهمش بگنجاند او را نخواسته، و كسى كه كنهش را بجويد[٢] او را يكتا ندانسته، و آنكه پايانيش نهد بدو ايمان نياورده و كسى كه او را به اشاره بنماياند[٣] او را فراگير ندانسته و كسى كه او را محدود نموده بدو توجّه ندارد و كسى كه برايش بخشهايى پنداشته[٤] حقّ بندگى او را به جاى نياورده است.
و هر چيزى كه به خود شناخته شود، آفريده است[٥] و هر موجودى كه هستيش وابسته به غير خود است معلول است.[٦] (١) از آفرينش خدا به وجود او راه جسته شود و با خرد به شناخت او اعتقاد حاصل آيد و به انديشه[٧] حجّت وى ثابت گردد. او به نشانههاى خود بر آفرينش خويش حجّت آورده است. خدا آفريدگان را بيافريد و ميان خود و آنان پردهاى آويخت.[٨] پس در جداگيرى خويش از آنان از خودى[٩] آنان گسيخت (هم ذات آنان نشد). و ابزارمند كردن ايشان گواه آن است كه او خود ابزارى (در آفرينش) به كار نگرفته چه ابزار گواه نياز ابزارمندان است. و آغازيدن او به (آفرينش) ايشان
[١]« كسى كه تمثيلى براى خدا شناسد» يعنى او را به صورت شخصى يا الگويى در ذهن خود تصوّر كند و آن صورت ذهنى را نمونهاى از خدا قرار دهد، هستى خدا را باور نكرده و به درستى به حقيقت او راه نبرده چه چيزى كه به تصوّر انگارندهاى درآيد آفريده و ساخته و پرداخته پندار اوست.
[٢]« به كنهش راه جويد» يعنى بخواهد كه گوهر ذات او را نشان دهد يا در جستجوى رسيدن بدان گوهر نهفته باشد، زيرا اگر كنه و گوهر هستى او قابل شناختن و دريافتن بود از اين رهگذر با ديگر موجودات و ممكنات در تركيب و صفات امكانى شريك مىشد كه اين معنى با يگانگى او منافات دارد.
[٣] يعنى بخواهد به اشاره حسّى يا برتر از آن به اشاره پندارهاى يا اشاره عقلى وى را در جايى معين و قابل اشاره نشان دهد.
[٤] يعنى او را داراى اندامها و بخشها و پارههاى گوناگون پنداشته.
[٥] در اصل« كلّ قائم بنفسه مصنوع- هر چيزى كه به خود قائم است ساخته شده است» آمده ولى درست آن چنان كه در پارهاى نسخههاى تازه ديده مىشود[ كلّ معروف بنفسه] بايد باشد( كه در ترجمه همين وجه رجحان داده شد.
م.) و مراد آن است كه هر چه بالضرورة هستيش به وسيله حواس از خودش شناخته شود بدون آنكه به دلالت آثار به هستى آن راه برده شود، مصنوع است و صانعى دارد. يا به اين معنى است كه هر چيزى كه حقيقتش معلوم باشد از جهت اجزاء خود معلوم شده و هر چيزى كه دارى اجزاء باشد مركّب است پس هر معلوم الحقيقهاى مركّب است و هر مركّبى نيازمند به تركيبكنندهاى است كه آن را تركيب كرده و سازندهاى كه آن را ساخته بنا بر اين هر معلوم الحقيقهاى ساخته شده است.
[٦] اين كلام كه« كل موجود في سواه معلول» در نهج البلاغه« كل قائم في سواه معلول- هر چيزى كه به غير خود قائم است معلول است» آمده است. شايد اين سخن و مطالب پيش از آن اشاره بدان است كه خداى تعالى نه جوهر است و نه عرض و به هيچ يك از اين دو به وصف در نمىآيد.
[٧] در پارهاى نسخههاى تازه به جاى« بالفكرة ...»[ بالفطرة ...- به سرشت و فطرت]، آمده است.
[٨] آفرينش سبب پوشيده ماندن آفريننده از آفريده است زيرا آفرينش صفت كمال اوست و كمال خداى تعالى از سويى با نقص آفريده از ديگر سو، پردهاى بين او و ايشان است.( چون ناقص، كامل را در نتواند يافت.)
[٩] در پارهاى نسخهها به جاى« انّيّتهم- خودى آنان»[ أينيّتهم- كجايى آنان]، آمده است.