رهاورد خرد، ترجمه تحف العقول - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٣٥١ - نامه آن حضرت
سماك بن خرشه[١] بود كه از حق خود به سبب نيازمندى شديدى كه اين دو داشتند عطايى فرمود.
(١) پيامبر ٦ از اموال بنى قريظه و بنى نضير كه به رنج تاخت و تاز به دستش آمده بود، هفت باغستان را براى خويش نگاهداشت زيرا براى فدك[٢] هم رنج تاخت و تازى در كار نبود.
[١] ابو دجانة، سماك بن خرشة بن بوذان انصارى خزرجى از اصحاب پيامبر خدا ٦ بود، وى در بدر و احد و تمام غزوات ديگر حضور يافت و قهرمان دليرى بود و دستارى سرخ داشت كه در جنگ بدان شناخته مىشد. وى در جنگ احد چنان پيكار كرد كه در قلب سپاه دشمن رخنه برد. پيامبر خدا ٦ شمشيرى به دست گرفته بود و فرمود: كيست كه حق اين شمشير را ادا كند. تنى چند برخاستند ولى پيامبر ٦ از دادن آن شمشير به ايشان خوددارى فرمود. آنگاه ابو دجانه برخاست و عرض كرد: اى پيامبر خدا، حقّ آن چيست؟ پيامبر ٦ فرمود: حقّش آن است كه چندانش بزنى كه كج شود( يا داغ شود). عرض كرد: من حقّش را ادا خواهم كرد. آنگاه حضرتش شمشير را به او مرحمت فرمود و وى خم شد و دستارى سرخ را كه در ساق موزه خود نهاده بود بيرون كشيد و بر سر بست و به رجزخوانى پرداخت. ابو دجانه دلاورى بود كه هنگام رجزخوانى در جنگ گردن مىافراشت و ميان دو صف جنگجويان مىخراميد. پيامبر خدا ٦ وقتى خراميدن او را ديد فرمود:« اين گونه راه رفتنى است كه خداوند آن را مگر در چنين جايگاهى خوش ندارد». ابو دجانه گرم پيكار شد و به هيچ يك از مشركان بر نمىخورد مگر اينكه در دم وى را مىكشت تا آنكه شمشيرش را بر فرق سر« هند» دختر عتبة بالا برد ولى شمشير را از روى سر او كنار گرفت و گفت: ديدم كسى مردم را به شدت به جنگ بر مىانگيزد از اين رو به سويش تاختم و چون شمشير آخته را به رويش كشيدم دريافتم او زنى است ولى شمشير پيامبر خدا ٦ را گرامىتر از آن ديدم كه زنى را با آن بزنم. ابو دجانه از قهرمانان مشهور به دلاورى بود. وى دليرى خود را در پيكار يمانه در اواخر سال يازدهم نيز به ظهور رسانيد و آنچنان بود كه مسيلمة بن حبيب حنفى- معروف به مسيلمه كذّاب- و گروه او به باغى در آمدند و در را بستند و در آن حصار گرفتند. ابو دجانه به مسلمانان گفت: مرا در سپرى بگذاريد و آن سپر را با نيزههايتان بالا بريد و مرا بر سر آنان به باغ در اندازيد. او را همين گونه بالا بردند تا فراز ديوار رفت و چون شيرى بر حصاريان تاخت و به جنگ پرداخت، سپس براء بن مالك را نيز همان گونه بر سر ديوار رساندند و او نيز به درون باغ رفت و از داخل بر در حصار به جنگ پرداخت تا در را گشود و مسلمانان وارد شدند و به سختترين پيكار پرداختند تا مسيلمه كشته شد و ابو دجانه و« وحشى»( قاتل حمزة بن عبد المطلب- كه بعد اسلام آورده بود) در كشتن او شركت داشتند. مسلمانان هرگز جنگى مانند آن نكرده بودند در اين پيكار بسيارى از نامداران مهاجران و انصار و فضلاى صحابه به شهادت رسيدند.
گويند ابو دجانه هم در اين پيكار پس از آن دلاوريها و آزمونهاى بزرگ كشته شد و گويند پس از آن پيكار بزيست و همراه امير مؤمنان ٧ در نبرد صفّين نيز شركت جست.
[٢] فدك، روستايى از روستاهاى يهودىنشين نزديك خيبر بود كه ميان آن دو كمتر از يك منزل راه فاصله بود و از اموالى است كه خداوند به صورت« فيء» به پيامبر خود داده است زيرا مردم فدك چون از آنچه مسلمانان با خيبريان كردند آگاه شدند كسى نزد پيامبر ٦ فرستادند و درخواست كردند كه به آنان اجازه فرمايد خود به سلامت بروند و اموال خويش را براى او بگذارند، و چنين كردند و اين به سال هفتم هجرت و پس از فتح خيبر بود. اين روستا از آن پيامبر خدا ٦ بود و هيچ كس در مالكيّت آن با او مشاركت نداشت. پس حكم« فيء» از آن زايل گشت و حكم« انفال» را يافت. وقتى اين آيه نازل شد كه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ- حق خويشاوندان را بپرداز» پيامبر خدا ٦ فدك را به فاطمه عليها السّلام بخشيد و فدك در دست او بود تا پيامبر خدا ٦ رحلت فرمود و ابو بكر آن را از فاطمه عليها السّلام گرفت و همچنان( در غصب) ماند تا دور خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد و او آن را به محمد بن على عليها السّلام باز پس داد و فدك در اختيار اولاد فاطمه( عليهم السّلام) قرار گرفت و از آن استفاده مىكردند و در آن سالها بهبودى در معيشتشان حاصل شد تا آنكه عمر بن عبد العزيز درگذشت و يزيد بن عبد الملك آن را از كف ايشان ربود. ديگر بار سفّاح آن را به حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام بازگرداند، سپس منصور غصبش كرد، آنگاه مهدى بازش گرداند، ديگر بار هادى آن را در ربود و سپس مأمون بازش گرداند و فدك در عهد مأمون و معتصم و واثق در دست اولاد على ٧ بود تا معتضد آن را از ايشان گرفت و مكتفى آن را به تصرف در آورد و گويند آخرين بار مقتدر آن را باز پس داد.